به قلم مارال ع ز

دانلود رمان حکم دله مارال ع ز

رمان حکم دله

به قلمـ #مارال_ع_ز ツ♡
#مقدمه
به نام همتاى بى همتا

*مقدمه*

تمام درد هايم در يكـ كلمه خلاصه مى شود ‘تو’
و عشق پزشكـ ماهريست چرا كه نسخه ى تمام درد هايم رو در آغوش تو پيچيد.

دلم اسارتى دائمى خواستارست اسارتى از جنس تو مانند گوشه اى در آغوش گرمت.

كل دنيارو گشتم و عاشق نشدم تو چه بودى كه تورا ديدم و ديوانه شدم.

رمان حكم دله به قلمـ مارال ع ز✨

خالق:
جلد اول و دوم ويرانگر تنهايى
جلد سوم ويرانگرتنهايى(توبه ى عشق)
خيابانى نيستمـ
هم آغوش گناه
تمناى مرگ
از انتقام تا عشق(شيرينى انتقام)
بوسه اى فراتر از آتش
مارمِليتا (هم قلمـ با نرگس ص)
درد در كمين توست(هم قلمـ با سلوا )

『 #حكم_دله
به قلمـ #مارال_ع_ز ツ♡
#پارت_١
چكاوكـ
با خشم توام با عصبانيت موهاى فر بلندم رو به چنگ گرفت و سرم رو عقب كشيد؛اشک هام بى وقفه روی گونه هام جاری مى شد و چونه ام مى لرزيد.
با درد ناليدم:

-بابا…بابا تورو خدا بگو ولم كنه.

گرماى نفس هاى عصبى اش رو كنار گوشم حس مى كردم.
لباش رو به گوشم چسبوند و با حرص غريد:
-تو رو به جاى بدهى بابات برمى دارم تا زن پسر من بشى و برام وارث بيارى.

چنگى به پهلوم زد كه صداى جيغ بلند شد و در فضا پيچيد.
ادامه وار غرش كرد:
_اماباید بدونی پسرم تو رابطه خشنه و پیش فعالی جنسی داره اگه نتونى تمكين كنى بابات رو به عذات مينشونه.

پرتم كرد روى زمين از درد به خودم مى پيچيدم دو نفر بابام رو گرفته بودن و اون به من خیره شده بود.
مرد شروع كرد لباس هام رو از تنم بيرون كشيد.
جيغ مى زدم و كمک مى خواستم؛تقلا كردم كه لگد محكمى به پهلوم زد و بى رمغ روى زمين تكون خوردم.
با موبايلش ازم عكس گرفت.

-اينارو مى فرستم براى پسرم ببينم از هيكلت خوشش مياد يا نه.

كمى بعد صدايى از موبايلش بلند شد كه پوزخندى رو لبش نشست و….

رمان حکم دله

به قلمـ #مارال_ع_ز ツ♡
#پارت_٢
ترسى توى وجودم رخنه كرد و افكارى كه دست از سرم برنمى داشتند.
از نگاهش هيچ خوشم نميومد.
دست هام رو روى بالا تنه ام گذاشتم و مات و مبهوت خيره اش بودم كه خم شد و روى دو زانو نشست.
به سختى خودم رو روى زمين مى كشيدم كه مچ دوتا پام رو گرفت و روى زمين كشيده شدم؛جيغم درومد.
زمزمه كرد:
-زيادى سفيدى خوشش اومد.

بغض وحشتناكى به گلوم چنگ انداخت.
رو به دو باديگارد هيكلى اش كرد و گفت:

-لعبتمون رو بياريد.

همين كه سمتم اومدن از عمق وجودم جيغ بنفشى كشيدم كه لباس هام رو پرت كرد تو صورتم.
-بابا…بابا…نذار منو ببرن.
-بهم مهلت بده رئيس.

صداى قهقه اش بلند شد.

-تو خيلى بى غيرتى حتى واكنشى نشون ندادى كه دخترت رو جلوت لخت كرديم بعدش دم از فرصت مى زنى؟

داد زد :

-ببريدش.
-نميام من جايى نميام.

كشيده ى محكمى به صورتم زد.
صورتم از ضرب دستش برگشت؛تو اين شرايط درد جسمم هيچ اهميتى برام نداشت فقط درد روحم بود كه بهم غالب بود؛ترس بود كه بر وجودم چيره شده بود و من رو ناتوان كرده بود.

-لباست رو تنت كن و راه بيوفت والا همينجا جلوى چشم هات سر بابات رو گوش تا گوش مى برم.
اينم اضافه كنم من با هيچ احد و ناسى شوخى ندارم ضعيفه!

‎♡ـ ـ ـ★ ـ ـ ـ ـ•☆• ـ ـ ـ ـ ★ـ ـ ـ♡

رمان حكم دله

به قلمـ #مارال_ع_ز ツ♡
#پارت_٣
با بهت بهش خيره بودم.
انقدر جدى بود كه جاى حرفى باقى نمى موند با ترس و نگرانى سرم رو به سمت پدرم چرخوندم؛بهش زل زدم.
هميشه مى دونستم بالاخره كار دستتمون مى ده.
روم رو ازش گرفتم و پورخندى زدم هم زمان سيل اشكم به راه افتاد و دستم رو مشت كردم.
همين كه لباسم رو به تن كردم داد زدم:
-نميام فرصت بده كار كنم طلبت رو مى دم.

چونه ام رو به دست گرفت و فشرد:
-كار كنى؟
چه كارى؟كلفتى؟
يا مى خواى سر خيابون وايسى هر كس كه بوق زد برى سوار شى؟

با فكـ منقبض شده از حرص بهش خيره بودم كه ادامه داد:

-البته از يه نفله معتاد بى غيرت بعيد نيست كه دخترى با فكر و جسم هرزه داشته باشه.

با شنيدن اين حرفش تف كردم تو صورتش كه برق سيلى اش گوشم رو سوزوند.
غرورم شكست و احساساتم خاكستر شد.

-روزى مى رسه جاى اين گستاخى جلوى روم التماس مى كنى.

تا خواستم جوابش رو بدم دستمالى رو جلوى دهن و بينى ام گرفتن كه سرم گيج رفت و تاريكى مطلق.
با حس سنگينى جسمى روم و اينكه كسى داره نوازشم مى كنه چشم هام رو باز كردم.
ريتم نفس هام تند شد و با ديدن دو چشم سرد و يخى كه زل زده بود تو چشم هام جيغ زدم…

‎♡ـ ـ ـ★ ـ ـ ـ ـ•☆• ـ ـ ـ ـ ★ـ ـ ـ♡

حكم_دله

پارت_٤

دستش رو جلوى دهنم گرفت كه پلكى زدم.
با بهت بهم خيره بود.
مشخص بود انتظار چين رفتارى رو ازم نداشته.
سعى كردم با دهن بسته حرف بزنم اما فقط اصوات نا مفهوم از دهنم بيرون ميومد.
حس خوبى نداشتم و دلشوره به جونم افتاده بود.
با دهن بسته التماس مى كردم كه پوزخندى زد.
خيلى خونسرد زمزمه كرد:

-جيغ نزنى دستم رو برمى دارم اما اگه بزنى مجبور مى شم دهنت رو بسته نگه دارم اوكى؟
-هوم…هوم…

دستش رو برداشت كه لبم رو به دندون گرفتم.
نگاهى به سر و وضعم كرد كه تعريفى نداشت و يهو از خجالت سرخ شدم.
پوزخندى زد.
ملحفه رو كشيد روم.
اين كى بود؟
هر كى بود زيادى مهربون بود.
-اسمت چيه؟
-چكاوكـ.

موبايلش رو به دست گرفت و به چيزى خيره شد.
بعدش به من چشم دوخت.
دهن كج كرد و دستى پشت سرش كشيد.
نمى دونستم به چى خيره شده و داره چى رو آناليز مى كنه اما ناگهان گوشى رو سمتم گرفت و…

‎♡ـ ـ ـ★ ـ ـ ـ ـ•☆• ـ ـ ـ ـ ★ـ ـ ـ♡

حكم_دله

پارت_٥

با ديدن عكس خودم چشم هام درشت شد.
از خجالت سرم پايين انداختم و از عصبانيت دست هام رو مشت كردم.
حس مى كردم تحقير شدم و با هم مثل شى اى بى ارزش برخورد شده.
حس پوچى داشتم؛احساس تهى بودن از غرور!

يعنى اين پسرش بود؟!
همون پسرى كه گفت از من خوشش اومده؟!
همون كه مى گفت پيش فعالى جنسى داره؟!
پوزخند صدا دارى زد كه مى تونستم تصورش كنم.

-اين تويى؟!

حتى روم نمى شد به تيله هاى يخ زده اش نگاه كنم.
لبم رو به دندون گرفتم و حرفى نزدم.
روى تخت جا به جا شد و اين سبب شد سر بلند كنم و بهش خيره شم.
دلشوره اى عجيب بهم دست داد و ضربان قلبم شدت گرفت.
دستش سمت صورتم اومد و روى گونه ام قرار گرفت و كمى نوازشم كرد.
ترسيده بودم و قلبم با شدت به سينه ام مى كوبيد.
با احساساتم درگير بودم و اون خم شد و در گوشم زمزمه كرد:

-چرا تو عكست انقدر خوشگلترى؟!

ترسم دو چندان شد و به دلم به راه يافت و اين يعنى فلج شدن.
ترس از دست دادن دخترانه هام.
ترس بلد نبودن و تمكين كردن و ديگه چى؟!
ترس تنها احساسى بود كه تمام احساسات زير مجموعه اش بودن؛قوى ترين حس بود چرا؟!
چون باعث مى شد نتونى كارى انجام بدى!
اميدت رو پوچ مى كرد و تاريكى همه جارو فرا مى گرفت.

از نفس داغش كه به پوستم خورد چينى به پيشونى ام دادم كه ناگهان پتو رو به چنگ گرفت و كشيد.
جيغ بنفشى زدم كه خيمه زد روم….

‎♡ـ ـ ـ★ ـ ـ ـ ـ•☆• ـ ـ ـ ـ ★ـ ـ ـ♡

حكم_دله

پارت_٦

از ترس چشم هام رو بسته بودم و گلوم خشكـ شده بود اما مى تونستم حس كنم چقدر بهم نزديكه.
پوزخند صدا دارى زد.
پوزخندش قدرتش رو به نمايش مى ذاشت و من چى؟!
اصلاً قدرتى داشتم؟!
نه من هنوز تو شوكـ بودم.

-تو مى دونى براى چى اينجايى؟

لبم رو به دندون گرفتم و اين عادت هميشگى من بود.
توان حرف زدن نداشتم.

-چيه؟
ترسيدى كوچولو؟

فقط تونستم يه جمله رو به زبون بيارم:
-تورو خدا كارى بهم نداشته باش.

بلند بلند زد زير خنده.
قهقهه اش چهار ستون بدنم رو به لرزه در مياورد.
باز سؤالش رو تكرار كرد:
-گفتم مى دونى براى چى اينجايى؟

-آره مى دونم.
-چرا؟!
-قراره زن تو شم و…

نذاشت ادامه بدم و بازم خنديد.
وا اين چش بود؟
مشكل عقلى داشت؟
اين حرفى بود كه اون مرد بهم زد.

-زنم شى؟
چى تو خودت ديدى كه فكر مى كنى بذارم زنم شى؟

اخمى كردم و روم رو ازش گرفتم.
بدون اينكه بهش نگاه كنم با حرص گفتم:
-حالا كه بهت نمى خورم از روم بلند شو برم پى زندگيم!
-دِ نه دِ اينجارو اشتب كردى كوچولو!

متفكر و متعجب بهش نگاه كردم كه ناگهان و غير منتظره سرش رو توى گردنم فرو برد و گاز محكمى از گردنم گرفت.
جيغ بلندى كشيدم كه مصمم تر شد و محكم تر گردنم رو به دندون گرفت.
كنار گوشم زمزمه كرد:
-خيلى سفيدى!
اصلاً مى دونى من عاشق دختراى سفيدم؟

سرش رو بلند و به چشم هاى ترسيده ام خيره شد.
با تن خاصى نجوا كرد:
-من تن كبود رو مى پرستم.

سردم شده بود.
از ترس وجودم يخ بسته بود.
باز كنار گوشم،طورى كه نفس هاى داغش پوستم رو به سوختن دعوت مى كرد لب زد:
-يه كم خوش بگذرونيم؟!

‎♡ـ ـ ـ★ ـ ـ ـ ـ•☆• ـ ـ ـ ـ ★ـ ـ ـ♡

 

زیبا اندیشی
برچسب ها

رمان نویس

امیدارم از خواندن رمان ها لذت ببرید. ایدی تلگرام جهت درخواست رمان یا حذف رمان https://t.me/dinadl_ir

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سیزده + 19 =