رمان های در حال تایپ

دانلود رمان ویرانگر جان

دانلود رمان ویرانگر جان

خلاصه:

دختری از جنس خامی و نپختگی نوجوانی با رویاهای پاک و ساده ی دخترانه دل می بازد به پسرکی چشم عسلی و با زیرکی های یک جوان بیست و چند ساله که سودای دل بردن از دخترها را بدون ذره ای تعهد به آن ها را دارد.

در چشمان هم که مینگرند در ذهن ساناز کوچک داستانمان لباس پف دار سفیدی نقش میبندد و در ذهن پسرک…خدا می داند چه ها که نیست.

در آن طرف این شهر پر ازدحام‌ دخترکی تنها نفس میکشد و نمیکشد زندگی میکند و‌نمیکند دخترکی که بن قول خودش پاره های آهن لعنتی پدر و مادرش را از او گرفته بودند دخترکی که برای بی شمارمین بار در زندگی اش طرد شده بود بی رحمانه طرد شده بود از سوی آخرین کس زندگی اش.مچاله شده بود در گوشه ای از این شهر..

رمان ویرانگرجان

ژانر اجتماعی عاشقانه
به قلم sanaz_tm4
با تشکر از دوست عزیزم بابت همراهی عالی و متاثرشtann4z_

دانلود رمان ویرانگرجان

پارت 1

سرم را ک بالا آوردم با او رو در رو شدم..
شاید توهم بود
شاید هم خیال
اما نه
واقعی بود .. واقعی تر از هر حقیقت دیگری دین دوباره اش تلخ بود یا شیرین را نمیدانم اما هرچه ک بود به نفع من و قلب من نبود..
چشم هایش..
آری..همان چشم ها بود..
همان هایی ک جانم برایشان درمیرفت…جانان بود دیگر..
همان هایی ک غروور ازشان بیداد میکرد..
همان هایی ک برعکس اخم روی پیشانی اش همیشه خندان بود..
اما..
چرا حالا نمیتوانستم خندیدن را در چشمان گیرای عسلی رنگش پیدا کنم؟!…
به یاد داشتم چشمانش را..
اصلا مگر میشد فراموش کرد آن چشمان عسلی رنگ جذاب را؟؟
حتی اگر خودم را هم فراموش میکردم فراموش کردن او غیر ممکن بود..
اما..

دانلود رمان ویرانگر جان
چرا این بار چشمانش نمیخندید؟!شاداب نبود..
حتی فکر میکنم این بار حال و هوای گریه هم داشت
آری
انگار بارانی بود…ابری بود..اما خندان نبود‌..مگر چه بر سر صاحب این چشمان جذاب خوشرنگ آمده بود؟!
منی ک عادت داشتم اورا همیشه شاداب ببینم حالا با دیدن چشمان اینگونه غمگینش شوکه بودم..شاید هم دلگیر..آخر طاقت دیدن غمش را نداشتم…
صدایش را شنیدم…
همان صدا بود..
با همان گیرایی..
همان صدای پرتحکم بم مردانه…
آری درست همان صدا منتها این بار با مقداری غم آمیخته بود…
عوض شدی
خواستم جواب دهم ..نشد..آخر صدایم را گم کرده بودم..درونم غوغایی به پا بود..آشوب بود..
و من بودم ک صدایم را در آن آشوب و غوغای درونم گم کرده بودم…
اما نه ..عوض نشده بودم ..ک اگر عوض شده بودم قلبم اینگونه با دیدن چشم ها و نگاهش نمیلرزید..ک اگر عوض شده بودم…
ولی نه…هنوز همونی..فقط بزرگ شدی دیگع جوجه نیستی
صندلی روبرویم را عقب کشید و نشست و سرش را به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست..با بسته شدن چشمانش غوغای درونم آرام تر شد و من توانستم صدایم را پیدا کنم..لرزان ..اما پیدایش کردم…
_اینجا چیکار میکنی؟!کی برگشتی ؟!
خدا خدا میکردم ک جوابم را با همان چشمان بسته بدهد و همان طور شد ..
__کار پیش اومد واسم
همین …هنوز هم همان بود..کم حرف و سرد..سردو اخمو..اخمو و مغرور..مغرور و جذاب..جذاب و دوست داشتنی..دوست داشتنی و شاد ..اما شاد نه …اینبار غمگین..شاید کسی نمیفهمید اما من عاشق از نگاه معشوقم میخواندم غمش را..

دانلود رمان ویرانگر جان

پارت 2

نه
دوباره‌ داشتم به گذشته برمیگشتم..
نباید به قلب دیوانه ام اجازه ی لرزیدن بیشتر را میدادم..
آری من دیگر طاقت شکستن دوباره را نداشتم..
دیگر نمیتوانستم..
نه من میتوانستم و نه قلب شکسته ی من دیگر توان داشت..
دیگر شکسته ک نمیشد..
خورد میشد
یقین داشتم ک می ایستد..
اگر دوباره..
از جایم بلند شدم..
او هم دوباره چشمان عسلی رنگ گیرایش را باز کرد..و دوباره من بودم ک لال شدم..اما با تمام اراده ام با صدایی ک از ته گلویم شنیده میشد و لرزان بود گفتم «من باید برم..دیرم شده»
حتم دارم ک صدایم به زور به گوشش رسید..
پوزخندی زد ک به زهر شباهت بی مانندی داشت..
آقای دکتر..ناراحت میشن نه؟؟آهان..آخه یادم رفته بود ک جونت واسش در میره…
هنوز هم با کنایه انداختن به من برق پیروزی و لذت در چشمانش درخشان میشد …
کیفم را روی شانه ام مرتب کردم
و گفتم: خدانگه دار
و از کافه بیرون زدم..
ای کاش ک سر بشکند پا بشکند اما دل نشکند..!
لعنتی با آمدنش دوباره گذشته برگشته بود انگار..درست است ک گذشته گذشته بود اما نه برای من…
نه برای منی ک نیمی از خودم را در همان گذشته جا گذاشته بودم..نه برای من..

دانلود رمان ویرانگر جان
•∆گذشته•∆
شاید چهلمین بار بود ک مادرم از باغ داد میزد ساناز زود باش دیر شد
و برای بار چهلم بود ک من میگفتم دارم میام
با عجله شالم را روی سرم انداختم و مانتوعم را همانطور ک چمدانم را برمیداشتم به سمت پله ها میدویدم پوشیدم و چمدان را کشان کشان بع سمت مادرم بردم..
مادرم با دیدنم غرغر کرد :چقد دیشب گفتم وسایلتو جمع کن مگه گوش کردی ؟!
چمدانم را از دستم گرفت و به سمت در به راه افتاد
پشت سر مادر راه افتادم و نق زدم: اخه مادر من حالا مگه چی میشد من بمونم خونه ؟!قول میدم مواظب خودم باشم و درا رو هم قفل کنم مامان لطفا مااامااا…
به طور ناگهانی و عصبی مادر به سمتم برگشت ک شوکه شدم و ادامه حرفم را خوردم..
باز شروع کردی تو ؟؟میدونی ک بابات نمیزاره
بعدشم
تکه ای از موهایم را در دست گرفت و گفت :بزارمت خونه ک خودتو مث چن روز پیش آتیش بزنی؟؟؟؟؟؟؟
بعد هم چشم غره ای به من رفت و سوار ماشین شد
من هم سوار شدم و به راه افتادیم
پدرم مردی عصبی اما مهربان و دوست داشتنی بود..حسین نام داشت
چشمانی به رنگ عسل پوستی سبزه مو موهایی جذاب به رنگ جو گندمی داشت و من عاشق چال روی چانه اش هنگام خندیدن بودم کلا به پدرم زیادی وابسته بودم و عاشقانه دوستش داشتم..
مادرم زنی زیبا و مهربان..مهتاب نام داشت و آنقدر جوان بود ک گاهی مردم او را خواهر بزرگم خطاب میکردند
برادر کوچکم تیام نام داشت ساده بگویم ک شیطان را درس میداد مادرم میگفت ک به من رفته کمی حق با او بود..
زمانی ک من و تیام در خانه بودیم کسی آرامش نداشت و خانه روی سرمان بود..

دانلود رمان ویرانگر جان

پارت 3

خواهری نداشتم…
ک اگر داشتم غمخوارم بود…
شاید از آن خواهرهایی میشد ک اشک هایم را پاک میکرد..
از همان هایی ک سنگ صبور میشدند..
از همان هایی ک طاقت غم و اشکت را نداشتند..
همان هایی ک با خاطرت دنیا را بهم میریختند..
ک اگر داشتم غمی بود اما غم تنهایی ازش کم میشد..
ک اگر داشتم ..

با صدای مادرم از فکر و خیال خارج شدم و نگاهی به اطرافم انداختم..
رسیدیم ساناز..چن بار باید صدات کنم تا جواب بدی؟؟
ببخشیدی گفتم و چمدان به دست از ماشین پیاده شدم..به ساختمان بزرگ و سفید روبرویم زل زدم…
خانه ی عمارت مانند دایی ام بود..
دایی ام دوبار ازدواج کرده بود..
زن اولش سه سالی میشد ک فوت شده بود و زن جدیدش مینا نام داشت..
زنی مهربان ، آرام و همچنین زیبا..دوسالی از ازدواجشان گذشته بود..
قدمی به سمت جلو برداشتم و زنگ را فشردم..

درب سفید رنگ توسط نگهبانی جوان و قد بلند باز شد..
نگهبان با خوشرویی بهمان سلام کرد..
مادرم با کلی نصیحت و سفارش به من خداحافظی کرد و رفت و من بودم ک با خوشحالی به سمت عمارت دویدم..
عمرا اگه بزارم بخوابی
_رهاااااااا..خستم ولم کن
عمرا..حرفشم نزن
_رهاااااااا
کوفت
با حرص از جایم بلند شدم و نشستم..رها با لبخندی پیروزمندانه نگاهم کرد و گفت:«دختر عمه خنگ خودم..حالا بیا فیلم ببینیم.»
با حرص جیغ زدم:«رواااانی من فردا مدرسه دارم»
رها با بیخیالی شانه ای بالا انداخت و گفت:«خب به درک»
رها دختردایی ام بود..دختری قد بلند با چشم و ابروی مشکی..ته چهره اش به من و تیام شباهت داشت..دختر خوش قلب و خون گرم و بازیگوشی ک یک ماهی میشد با مهرداد پسرعموی او و پسر دایی دیگر بنده نامزد کرده بود..

دانلود رمان ویرانگر جان
_خدا به داد مهرداد برسه با توعه نفهم
رها با خوشحالی لبتاب را روشن کرد و فیلم موردعلاقه اش را پلی کرد و با خوشحالی محو تماشای فیلم شد..
سرکلاس مداااام پلک هایم سنگین میشد و چُرت میزدم..با شنیدن نامم از زبان دبیر صاف سرجایم نشستم و زیر لب به رها ناسزا گفتم
ساعت ۳ بود ک به عمارت دایی رسیدم از فرط خستگی نای راه رفتن را هم دیگر نداشتم و رو به موت بودم..

امروز از حرصم هرچه را ک در عمرم یادگرفته بودم را به رهای دیوانه نسبت داده بودم..
وارد عمارت شدم و بعد از سلام زیر لبی با آغوش باز به سمت تخت رفتم و خواب را به آغوش کشیدم..
از خواب ک بیدار شدم هوا روبه تاریکی بود..هنوز هم خسته بودم ..به سمت سرویس رفتم و آبی به دست و صورتم زدم و در آینه به خود خیره شدم..
چشمان مشکی رنگم قرمز شده بود
و کمی پف داشت..
از سرویس خارج شدم و از اتاق بیرون رفتم..

دانلود رمان ویرانگرجان

پارت 4

زن دایی درحال خواندن روزنامه درون دستانش بود…
با دیدنم لبخند زیبایی کرد و من سلام کردم..
جواب سلامم را داد و از من خواست غذایم را در آشپزخانه بخورم تا گرسنه نمانم..

بعد از خواباندن صدای قارو قور شکمم به سمت زن دایی رفتم و کنارش نشستم..
_رها کجاس!؟
با مهرداد بیرونه
_اها
نیم ساعتی با زن دایی گپ زدیم و من از جایم بلند شدم و به سمت پله ها رفتم..
فردا پنجشنبه بود و تعطیل بودم پس لبتاب را روشن کردم و فیلمی را پلی کردم..
محو تماشای اوج فیلم بودم..
مردی دیوانه و جانی بود ک دخترهارا میکشت و تکه تکه میکرد و از آن جا ک عاشق عطر تن زنان بود از ان ها برای خود عطر درست میکرد..
داشت دخترک را با اَره تکه تکه میکرد و من بودم ک بالشتم را در آغوش کشیده بودم و میفشردم..
تیکه های بدن دخترک را ک به سمت دوربین پرتاب کرد جیغی از سر وحشت کشیدم و چشمانم را بستم..

با صدای باز شدن در چشمانم را باز کردم و دوبارع با تمام وجود جیغ کشیدم..
آخر اتاق در تاریکی مطلق بود و من هییییچ‌ چیز جز سایه ای تاریک نمیدیدم..و تنها و تنها نور لبتاب بود ک کمی از تاریکی اتاق را روشن کرده بود..
سایه ک با صدای جیغ من گویا وحشت کرده بود شروع ک به داد کشیدن کرد..

راوی**
سایه جلو آمد..
و او بیشتر جیغ کشید..
سایه جلو تر آمد جیغ او بلند تر..
قلبش دیوانه وار بر سینه اش میکوبید..
سایه کلید برق را زد و هردو لحظه ای بهم خیره شدند و سپس دوباره هردو شروع به جیغ و فریاد کردند..
با همان جیغ بنفش گفت:«برووو بییروووووون….جلووو نیاااا
و بالشت خود را بر سر شخص مبهم پرتاب کرد ک بالشت مستقیما برسر بیچاره برخورد کرد..
فرد مبهم خیز برداشت و دهانش را گرفت تا شاید بتواند کمی او را به سکوت دعوت کند..
اخر گوش هایش دگر سوت میکشید..
ساناز***
مرد مبهم:«تو کی هستی؟؟هان؟؟ دختره ی چش سفید با اجازه ی کی اومدی دزدی؟؟»
چشمانم از حرف هایش گرد شده بود..
مردک خنگ ابله
در آن لحظه تنها چیزی ک میخواستم کتک زدن به این مرد ابله بود ک دستش را جلوی دهانم گذاشته بود..و راه تنفسم را بسته بود..
با صدایی ک از در اتاق شنیده میشد هردو از تقلا دست برداشتیم و به او خیره شدیم..
فردی چهار شانه و قد بلند با شلوارک و تیشرت گشاد قهوه ای رنگ با موهای بهم ریخته ی روشن و چشمان خواب آلود عسلی رنگ بود ک به جنگ و جدل من و آن شخص مبهم با بهت خیره شده بود..
فرد مبهم دستش را از جلوی دهانم برداشت و گفت :«خودشه شروین بگیرش »
و رو به من کرد و گفت:«دختره ی بی حیای دزد»
من ک از ترس زبانم بند امده بود و تنها به آن دو خیره شده بودم و در تلاش بودم ک بتوانم خود را کمی آرام کنم تا بتوانم حرف بزنم و بر دهان مردک مبهم بکوبم..
چه خبره اینجا؟؟
رها بود ک فرشته نجات من شده بود ..به دو پسر خیره شد و ناگهان جیغی کشید ک تن هر سه ما به لرزش افتاد..

رها:«تو باید شروین باشی درسته؟!»
پسرک چشم عسلی ابرویی بالا انداخت و گفت:«نمیشناسم»
صدایش عجیب به دل مینشست..
رها:«رهام..رها رشیدپور»
شروین:«اوه…دختر آقای رشیدپور»
رها:«اره و رو کرد سمت مردک مبهم و گفت شما ؟؟
شروین:«دوستم میلاد »
در همان زمان پسری با موهای ژولیده بلوند و چشمان آبی پف کرده در حالی ک سرش را میخاراند گفت :«whats are you doing now.???oh my god are you crazy shervin im so tired »
با لبخند رها و شب بخیرش پسر ها از تاق خارج شدند و در اتاق را بستند
__چته تو دیوونه؟؟ داری سکته میکنی؟؟
_اینا کی بودن؟؟

دانلود رمان ویرانگر جان

پارت 5
شروین پسر مینا جونه..آمریکا زندگی میکنه ظاهرا یه کاری داره یه چن روزی اومده ایران بعد برمیگرده دوباره…
و چراغ را خاموش کرد و به ثانیه نکشید ک نفس هایش منظم شد ..اما من..
از فکر آن پسرک چشم عسلی بیرون نمی آمدم..
چهره اش دائم جلوی چشمانم می آمد و خواب را از چشمانم دور میکرد..
چرا چهره اش جلوی چشمانم انقد جذاب می آمد؟؟..
چرا نمیتوانستم از ذهنم بیرونش کنم؟؟…
با سروصدای رها چشمانم را باز کردم..
سردردی در سرم پیچیده بود ک حتم داشتم علتش همان بیخوابی دیشب است..
به سمت سرویس رفتم و صورتم را شستم..
رها طبق معمول درحال صحبت با تلفن بود ک احتمال میدادم مهرداد باشد..
تیشرتم را با تونیک و شلوار سفیدی عوض کردم و از اتاق خارج شدم..
دایی و زن دایی و پسرک چشم عسلی و میلاد و همان فرد انگلیسی با همان لحجه جالبش در حال خوردن صبحانه بودند..
صبح بخیری گفتم و بین دایی و زن دایی جای گرفتم و مشغول خوردن صبحانه ام شدم..
فقط نمی دانم چرا تپش قلبم آنقدر نامنظم شده بود..
آنقدر نامنظم ک احتمال آن ک از سینه ام بیرون بزند را میدادم..
اشتهایم بیشتر از همیشه بود..
با صدای زن دایی سرم را بلند کردم..
ساناز جان پسرم شروین..
و به پسرک اشاره کرد و سپس میلاد و اولیور را نشان داد..
و دوستاش
_خوشوقتم
و رو به پسرک گفت:این خانومم ساناز هستن دختر خواهر مهدی پسرک نگاهی به من انداخت و آرام سرش را تکان داد..
بعد از خوردن صبحانه با کمک زن دایی میز را جمع کردیم و همگی به سمت سالن رفتیم..
کنار آن فرد انگلیسی ک به گفته ی خودش اولیور نام داشت جای گرفتم..
درست روبروی میلاد و پسرک..
رها حاضر و آماده دوان دوان از پله ها بالا آمد و بعد از خداحافظی مختصری از در خارج شد..
از پله ها بالا رفتم..
بیقرار بودم..
از بعد از رفتن پدرو مادر بیقرار بودم..
اما با ورود آن پسرک چشم عسلی بیقراریم تشدید شده بود..
سراغ درسم رفتم تا شاید کمی فکرم را از پسرک رها کنم..
یک ساعتی گذشت..
و من..
هیییییچ چیز از آن درس نمیفهمیدم..
و تنها و تنها و هزاران هزار بار چهره پسرک چشم عسلی لعنتی را مرور کرده بودم..
اَه..همان پسرک‌جذاب لعنتی..
سردرد داشتم..
مقصرش هم همان اویِ لعنتی بود..
با حرص کتاب هایم را کنار زدم و از اتاق خارج شدم..
و با کلافگی دوباره وارد اتاق شدم و شال و مانتویی را برداشتم و تن کردم و با اجازه گرفتن از دایی قدم زنان به سمت پارک به راه افتادم..
روی نیمکتی نشستم و چشمانم را بستم..
میتونم باهات حرف بزنم؟!
چشمانم را باز کردم و با دیدن چهره ی لعنتی تر از خودش کمی درجایم جابه جا شدم…
و سعی کردم چشمان شوک زده ام را کمی عادی تر جلوه دهم..
چشمای گیرایی داری
چشمانم گیرا بود؟؟..
بی توجه به قند هایی ک در دلم آب میشد از تعریف ناگهانی اش گفتم:سلام
پوزخندی زد به هول شدنم و گفت: کاری پیش اومد..
و درحین حرف زدن گوشی را از میان دستان سرد و خشک شده ام برداشت و شماره اش را وارد کرد
به من زنگ بزن
خشک شده همانند مترسک و شاید مجسمه ای نگاهش کردم..
چرا چیزی نگفتم.؟!..
چرا همانند همیشه وحشی نشدم و سرش خراب شوم؟؟..
بی هیچ حرف اضافه ای از جایش بلند شد و به سمت مخالف حرکت کرد…

دانلود رمان ویرانگر جان

پارت 6

#طناز#گذشته#
در حالی ک اشک درون چشمانم لبریز بود کیفم را از دستش بیرون کشیدم و فریاد زدم: ندااااااارم ،،بفهم ،،گیرم نیومده
در حالی ک چشمانش از شدت خشم و خماری برای آن کوفت و زهرماری قرمز شده بود به طرفم آمد و یقه ام را در دستانش گرفت و فریاد زد: پس چجوری توعه لعنتی حالت انقد خوبه؟؟؟؟؟
یقه ام را از دستش بیرون کشیدم و گفتم: من دیر تر از تو زدم میفهمی؟؟
نه من هیچیییی نمیفهمم تنها چیزی ک الان حالیمه اینه ک تو چیزی ک میخوامو بهم ندادی و منم عصبانیم…میدونی ک عصبانی شم چجوری میشم نه؟؟؟
سرم را تکان دادم..
موهای شلخته ام را در مشتم فشردم و کشیدم: برات جور میکنم..قول میدم فقط بهم زمان بده…
فریادش شیشه ها و تن مرا لرزاند
من الان میخوام لعنتی تو یکی دوساعت دیگ خشتک بی صاحاب خودتم نمیتونی بکشی بالا چجوری میخوای واسه من جور کنی؟؟هااااا؟؟؟
این طرز صحبت کردنش را خوب میشناختم پشت این لحن پر از کینه اش کبودی هایی بود روی تنم،پارگی بود گوشه ی لبم،و زخم های التیام نیافتنی روی قلبم..

دانلود رمان ویرانگر جان
در حالی ک تمام تنم از شدت ضربه های بیرحمانه اش درد میکرد کیفم را محکم تر در دستم فشردم و سعی کردم کل آشنا ها و فک و فامیل نداشته ام را به یاد بیاورم تا شاید بتوانم بر سر یکی از آن ها برای یکی دوشب پلاس شوم..
تاریک شدن هوا نشان از وخیم تر شدن وضعیت زندگی نکبت وار من میداد..
با ترمز کردن ماشین سفید رنگ شاستی بلندی کنارم و شنیدن صدای بم و دورگه ی مردی موهای تنم سیخ شد و ترس سراسر وجودم را در برگرفت..
مردی با موهای ژل زده و مرتب و پیراهن آبی رنگ و شلوار جینی ک حتم داشتم از کل هیکل من گران تر است پیاده شد و به سمتم امد..نگاهی از سر وحشت به او انداختم و سعی کردم با نادیده گرفتن درد در تمام بدنم فرار کنم..
قلبم با تمام توان به قفسه سینه ام میکوبید تا بیرون بجهد.سعی کردم شدت استرسم را نشان ندهم و آتو دست این مردک ندهم.تنم کوفته بود و توان حرکت سریع تری‌را نداشتم.شالم کشیده شد.تمام خود داری ام برای نشان ندادن وحشتم ناگهان در هم شکست و جیغ کشان با تمام توان نداشته ام دویدم.کشاله های رانم درد میکرد از لگد هایی که نثارش شده بود اما این ترس بود که به من قدرت میداد این وحشتی که تمام وجودم را گرفته بود به من انگیزه فرار کردن را میداد.دویدم در کوچه پس کوچه های تاریک با خانه های نیمه کاره و یا در حال ساخت دویدم و‌دویدم پشت سرم بود با فاصله ای کم شاید نزدیک یک متر و شاید هم کمتر صدای کفش کالجش مثل صدای ناقوس مرگم بود.پاهایم دیگر همکاری نمیکردن ته کوچه سیاهی مطلق بود تندتر دویدم به امید ذره ای نور.مرد‌پشت سرم تند تند‌چیزهایی را میگفت کر شده بودم؟!نمیدانم اما مفهوم حرف هایش برایم روشن نبود.به ته کوچه رسیدم به بن بست زندگی کثافتم.در دلم نالیدم خدایا نه دیگر نه.خدایا از دست دادن عزیزانم را تحمل کردم با شکنجه جسمی کنار امدم از گرسنگی گذر کردم نگذار این یک قلم برایم اتفاق بیفتد که دیگر نمیتوانم از خاک بلند شوم …

دانلود رمان ویرانگرجان

پارت 7

روی زمین چمباته زدم و تنها نالیدم.
_لطفن.خواهش میکنم.التماس میکنم
چشم هایم را روی هم فشردم تا نزدیک شدنش را نبینم.نفس هایش بو میداد بوی لجنزاری از جنس هوشیار نبودن.اشکی سرد از گوشه چشمم سر خورد و تا روی چانه ی لرزانم امتداد یافت.تن خسته ام تن کتک خورده ام تن خمارم روح شکنجه شده ام تحمل این یکی را نداشت.احساس سرگیجه ام وقتی لب های نکبت بارش روی چانه ام نشست بیشتر شدو پلک هایم بسته شد.
*
هوشیار بودم ولی نبودم صداها را می شنیدم ولی توان باز کردن‌ پلک های به هم چسبیده ام را نداشتم.به سختی چشم هایم را گشودم و چند باری پلک زد تاری محض بود سرگیجه ام حتی با حالت خوابیده هم رهایم نمیکرد.کل تنم درد میکرد حس میکردم استخوان هایم را دارند دانه به دانه میشکنند.صدایی شنیدم.می شنیدم چه می گوید اما ذهنم خسته تر از آن بود که کلمات را در کنار یکدیگر بگذارد و مفهومش را درک کند
_بالاخره‌ بیدار شدی پس.مشخصه روز خوبی رو نداشتی.میدونم صدام رو میشنوی اما نمیتونی جوابم رو بدی موقته میدونم نباید این کارو میکردم اما بهت مورفین زدم تا چند مین دیگه درد استخونت تموم میشه.اما بدون این آخرین باره باید ترک کنی حیف جوونیت نیست؟!
#ساناز#حال#
با لرزش گوشی درون دستانم سعی کردم کمی به اوی لعنتی فکر نکنم..
اما با هر قدم جذاب ترین لعنتی دنیا در ذهنم پررنگ تر و قلبم را بیشتر به تلاطم وا میداشت..
و هرچه او پرنگ تر میشد حس انزجار من به خودم و زندگی نکبت وارم و او…
به او ؟!
حس انزجار؟!
من؟!
غیرممکن ترین حالت غیرممکن جهان هستی..
شاید اگر حتی یکی از همین مردم این جمله محالی را ک از ذهن من عبور کرد را بشنوند سال ها و سال بخندند و حتی قهقهه بزنند از حس انزجار من به اویِ لعنتی..
خب دیگر..

دانلود رمان ویرانگر جان

رمان ویرانگر جان

پارت 8

بس است ..
فکر کردن به او را کنار بگذار…
اصلا خودم جان بیا به امیرحسین جان مهربان و لبخند و آرامش همیشگیش فکر کنیم…
همان پناه دهنده ی دکتری ک در زندگیت …
دکتر
او گفت آقای دکتر ناراحت میشوند ؟
الهی بمیرم..نکند غم درون چشمان دنیای من به خاطر دکترجان و لبخند محبوبش باشد؟؟ نکند امیرحسین چشم عسلی همیشه جذاب مرا غصه دار کرده است ؟؟
اَه ساناز فکر کردن به او نه…
نه..
نه…
نهههه..
اصلا خودم جان بیا به طناز و حضور پررنگش در زندگی و قلبت فکر کنیم..
طنازی ک با حضور گرمش به دنیایت…
اگر طناز بفهمد امروز او را ملاقات کردم چه میگوید ؟
چه میکند؟
میخندد؟
حرص میخورد؟
به راستی چه میکند ؟
اَه لعنت به تو ساناز
لعنت به تو و ذهن همیشه درگیرت..
چرا نمیخواهی بفهمی؟
چرا نمیخواهی قبول کنی؟
تو هیچ جایگاهی در زندگی تو ندارد
هیچ نسبتی با تو ندارد ….

رمان ویرانگر جان

پارت 9

••
او دوستت ند….
نه
نه
نه
هر دو دوستم را روی سرم گذاشتم و وسط پیاده و در راس دیدگاه تمامی مردمانی ک در آن جا حضور داشتند نه بلندی گفتم و اشک هایم روان شد و با تنه ی مردی و ضربه ی شانه اش با شانه ام پاهایم سست و با برخورد سرم با جدول کنار پیاده رو در آغوش بیخبری و خاموشی فرو رفتم..
#ساناز#گذشته#
به طرف جهت مخالف حرکت کرد و من بودم ک غرق شدم در تماشای هیکل ورزیده و مردانه اش…
تا به حال اینگونه به مردی فکر نکرده بودم اما داشتم اکنون به این پسر با قدی حدودا ۱۸۶ متر با صورتی خوش فرم و لبانی باریک و چشمانی…
آخ چشمانش…
چشمانی ک هوش و حواس نمیگذارد برای احدی..
چشمم به گوشی کف دستم افتاد…
گوشی را به قلبم نزدیک کردم و به خود فشردمش…
او با همان دستان مردانه و بزرگش گوشی مرا لمس کرده بود؟…
به خودم تشر زدم «بس کن‌، پسر ندیده ی بدبخت هنوز ۲۴ ساعت نیست ک از آشناییت باهاش میگذره ک ادای عاشقای چهل و چند ساله رو درمیاری واقعا خاک بر سرت بی جنبه »
چن ثانیه ای به حرف خودم گوش کردم اما باز سریع غرق شدم در فکر و خیال او…
یعنی دوس دختر دارد؟!
نه
خدا نکند
اما مگر میشود نداشته باشد ؟!
اما ساناز کودن اگر داشت ک نمی آمد شماره اش را به تو بدهد
می آمد ؟!
نمی آمد
با صدای خنده های بلند و متلک های پسران علاف کنار نمیکت روبرویی ام ک خوشمزگی میکردند از فکر و خیال پسرک رها شدم و به سمت عمارت دایی قدم زدم…
سعی میکردم قدم هایم کوتاه و آهسته باشد..
سعی میکردم از کوچه هایی گذر کنم ک مسیرم را طولانی تر میکند ..

 

دانلود رمان ویرانگر جان

رمان ویرانگر جان

پارت 10

تا شاید بتوانم کمی بیشتر فکر کنم به پسرک..
دائم چهره و هیکل روی فرمش در ذهنم شکل میگرفت و قند بود ک در دل منه بی جنبه بی خود و بی جهت آب میشد
آنقد پسرک شکل گرفت و قند آب شد، پسرک شکل گرفت و قند آب شد ، پسرک شکل گرفت و قند آب شد تا اینکه در عمارت دایی را جلوی چشمانم دیدم
زنگ را فشدم و در توسط نگهبان گشوده شد و وارد شدم
حیاط پر از گل های خوشرنگ عمارت را گذراندم و در ورودی را باز کردم و پرسرو صدا وارد شدم
_سلااااااااااامممممممممممممممم
داااااااااااااااااااااییی
زن داااااااااااااااااااااایییییییی
رهاااااااااااااااااااااااااای خرررررررررر
__هیچکس نیست
با صدایش لحظه ای قلبم ایستاد و بعد شروع کرد به کوبش محکم و نامنظم
آنقدر نامنظم ک حس کردم صدایش را میشنود..
پوزخندی زد ‌و گفت جوجه ی ترسو …..بشین
با دست و پاهای لرزان و قلبی ک با بیرحمی تمام بر سینه ام میکوبید و حتی انقدر محکم ک دردش را حس میکردم به سمت نزدیک ترین مبل رفتم و نشستم.. روبرویم نشست و مشغول بازی با گوشی درون دستان بزرگ و مردانه اش شد…
به دستان خود نگاه کردم ..
دستانم ظریف و کوچک بودن اما دستان او درشت و مردانه ..
خیره شدم به چهره ی بیش از جذابش
سنگینی نگاهم را ک حس کرد سرش را بالا گرفت خواستم نگاه بدزدم اما مغناطیس چشمان و چیزی ک درونش داشت مرا مجبور به خیره نگاه کردن به چشمانش میکرد
مجبور به تحمل نامنظمی تپش قلب بی جنبه ام…
با سرو صدای رها با سرعت نووور از جایم بلند شدم و به سمت اتاقم دویدم..
وارد اتاق ک شدم در را بستم و با هیجان پشت در نشستم و چهره اش را بارها و بارها و چشمانش را هزاران و هزاران ها بار مرور کردم و هک کردم در ذهنم..
انقدر مرور کردم ک همانجا به خوابی عمیق و شیرین ک پر بود از رویای او را داشتن فرو رفتم..
نیمه های شب از خواب و رویا رها شدم و با تاریکی مطلق اتاق روبرو شدم چند دقیقه ای فکر مرا یادآور شدم ک کجام و اینجا چه میکنم..
از جایم بلند شدم تمام بدنم به علت جنین وار خوابیدن درد میکرد..
خواب از سرم پریده بود و کاری برای انجام دادن نداشتم موبایلم را برداشتم
۳ تماس از دست رفته از مادرم
و پیامی از او ک نشان از دلتنگیش میداد
جواب پیامش را دادم..
گوشی را کنار گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم با جرقه ای در ذهنم همانند فنری از جایم بلند شدم و موبایل را همانند شئ مقدس و باارزش درون دستانم گرفتم
شماره اش را سیو کرده بود
«شروین😉»
برعکس ظاهری ک نشان میداد شیطان و بازیگوش بود از چشمانش بیداد میکرد..

 

رمان ویرانگر جان

پارت۱۱

پیامی را تایپ کردم و برایش ارسال کردم و با شیطنت و هیجانی ک سراسر وجودم را فرا گرفته بود ریز خندیدم و پیام را با پچ پچ برا خود خواندم «سلام شیما جان ساناز هستم ممکنه فردا بیای اینجا و درس سوم شیمی رو توضیح بدی واسه من ؟!»
گوشی را کنار گذاشتم و با لبخندی پاک نشدنی چشمانم را روی هم گذاشتم..
کتاب های درسی دورتا دورم را محاصره کرده بودند و من مشغول بودم با آن ها..
با تقه ای ک به در خورد و من یقین داشتم ک رها یا زن دایی است همانطور ک موهای بلندم را بافت میکردم و با چشمانم متن کتاب را زمزمه وار میخواندم بفرماییدی گفتم..
صدای باز و بسته شدن در را شنیدم …
منتظر شدم تا زن دایی یا رها حرفش را بزند..
اما سکوتش مرا وادار به بلند کردن سرم کرد…
مات و مبهوت به او خیره شدم..
استرس به تمام تنم چنگ میزد..
و قلبم..
قلبم دیوانه وار میکوبید..
مغزم هم ک کار نمیکرد..
شیمی رو بلد نبودی دیگه؟؟
گیج به او زل زدم ک گفت : درست میگم؟؟
روی تختم نشست و کتاب شیمی ام را از میان حصار کتاب های دورم پیدا کرد و ورق زد..
اشاره کرد کنارش بنشینم..
تازه به خود آمده بودم..
_سلام
پوزخندی زد و سرش را تکان داد و دوباره به کنارش اشاره کرد..
با پاهایی لرزان آرام به سمتش رفتم و با فاصله کنارش نشستم..
من توی درس خیلی جدیم..مواظب باش
و شروع به توضیح دادن کرد..
یک بار توضیح داد و من هییچ نفهمیدم..
غرق در رویا..
و خارج از هر عالمی..
اما یک آن به خودم آمدم..
باید به چشمش می آمدم..
پس تمام حواسم جمع او و توضیحاتش شد اما میان حواس جمعی ام هم هنگامی ک به چشمانم نگاه میکرد حواس پرتی با بازیگوشی می آمد و میدزدیدش..
مسئله ای روبرویم گذاشت و اشاره کرد حلش کنم..
هنگامی ک حلش کردم با تعجب ابرویی بالا انداخت و گفت: پس اگه بخوای میتونی باهوش باشی
لبخندی زدم و دوباره شروع به توضیح مبحث بعدی کرد..
دو ساعت بعد کل درس را فول فول بودم و همینطور حالت چشمان و نگاه اورا…
از جایش بلند شد..
کتابم را روی تخت گذاشت و گفت: موفق
و از اتاق خارج شد..

دانلود رمان ویرانگر جان

پارت 12

بعد از ناهار همگی در حال جمع شده بودیم و فیلمی از فیلمای آمریکایی و به قول میلاد خانوادگی را تماشا میکردیم. دگر جرئت و روی نگاه کرده به او را نداشتم،خیره به تلویزیون و در فکر و خیال او…
سنگینی نگاهی را روی خودم حس کردم،تا سرم رابلند کردم نگاهش را دزدیدو به نحوی غرق در فیلم شد که به چشمان و هوش و حواس خود شک کردم…
نگاهم را با بدبختی از او گرفتم و سعی در قانع کردن خود داشتم که دلیلی ندارد تا به او فکر کنم اما…
مگر «من»متوجه میشد…
پایش را در یک کفش کرده بود که یا به او فکر میکنی یا آنقدر با خودت درگیر میشوی که دیوانه شوی.دیگر به یقین این من دیوانه شده بود.
ناخود آگاه به طرفش برگشتم که با او چشم در چشم شدم …دستانم مثل تکه ای یخ و اعماق وجودم از عذاب نگاهش در حال انفجار بود.قلبم را که دیگر نگویم…
سرش را کمی خم کرد و خیره خیره نگاهم کرد…خجالت و هیجان زدگی به سویم هجوم آوردند و ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با صدای موبایلم هر دو دست کشیدیم از آن خیره نگاه های‌ دوست داشتنی و عذاب آور.
مادر بود و به همراه نگرانی ها و سفارش های پی در پیش…

دانلود ویرانگر جان

پارت 13

با صدای خداحافظی پسرها هول شدم که نکند برود و من بمانم و این حس تازه..شتاب زده در اتاق را گشودم..میلاد که گویا به در اتاق تکیه داده بود با باز شدن در اتاق به داخل پرتاب شد..با افتادن میلاد جلوی پایم جیغی کشیدم و هرسان چند قدم به عقب رفتم و دستم را روی قلبم گذاشتم..میلاد سرش را بلند کرد و گفت
آخه خانوم آدم میخواد در یه جا رو وا کنه از قدیم گفتن باید یه اهم اوهومی یه تلپ تولوپی یه اخی اوخی..اصن یه الو بگه
_چشم دفعه دیگ خواستم در اتاق خودمو باز کنم یه دور سمفونی راه میندازم که نکنه یه وقت آقا میلاد با مخ بیفته رو زمین
میلاد قیافه ترسانی با مسخره بازی برچهره اش نشاند و دستش را به حالت تسلیم بالا آورد تعظیمی کرد و گفت
عصبی هستیا..ما که رفتیم خدا به داد شروین و بقیه اهالی خونه برسه و از پله ها پایین دوید
همه از حرکاتش به خنده افتاده بودند
بعد از رفتن پسرها خانه سوت و کور شده بود
دایی و زن دایی هم ک سرو صدایی نداشتند..
پسرک هم ک حتی با خودش هم قهر بود..
من هم ک به تنهایی صدایی از خود نداشتم..
با صدای تقه ی در کمی در جایم جابه جا شدم و بفرماییدی گفتم..
زن دایی با لباس های شیک و مهمانی زرشکی رنگش درحالی ک شالش را روی سرش مرتب میکرد وارد اتاق شد..
لبخندی به رویم پاشید و گفت:«عزیزم یه کار فوری پیش اومده، مارال دخترخالم تصادف کرده..خدامرگم بده معلوم نیس چش شده بنده خدا..اینه ک شرمنده تنهات میزارم..باید برم بیمارستان..شما اگه خواستی میتونی با دوستات بری بیرون یا بگی بیان اینجا..»
_واای چرا اخه؟ مشکل جدی ای ک پیش نیومده؟؟کسیم باهاشون بوده؟؟
نمیدونم والا..حالا عزیزم تو خودتو ناراحت نکن..عه راستی ممکنه شب دیر بیایم با داییت..البته نگهبان جلوی در هستش اما باز اگه میترسی به رها بگو شب بیاد پیشت
_مگه رها کجاس؟
تولد دوستشه شبم میمونه اونجا
_چشم خیالتون راحت باشه..برید به سلامت
از تخت پایین آمدم تاهم با دایی خداحافظی کنم و هم دلی از عزا دربیاورم..
با زن دایی از پله ها پایین رفتیم..زن دایی قابلمه هایی را از روی اپن آشپزخانه برداشت و کنار دایی ک با آن پیراهن طوسی رنگ حسابی تغییر کرده بود ایستاد..
دایی:مینا غذا ها رو کجا میاری؟؟
زن دایی:خالم اینا و کسایی ک بیمارستان موندن لابد گرسنشونه دیگه
دایی:بسیار خوب و رو به من کرد و گفت:شما کاری نداری دایی جان؟؟
لبخندی به روی دایی مهربان و خوشتیپم پاشیدم و گفتم:برید به سلامت
همان لحظه شروین با تیشرتی طرح جین با شلوار جین و سویشرتی سورمه ای رنگ ک دور کمرش بسته بود با کفش های اسپورت سفید رنگ در حالی ک با کلاه لبه دار جینش خودش را باد میزد وارد شد..
سلامی آرام و زیرلب گفت و خواست از پله ها بالا برود ک زن دایی صدایش کرد..
زن دایی: مامان جان فهمیدی مارال تصادف کرده؟؟
شروین :عه؟واقعا؟مُرده؟!
زن دایی:دور از جونش مادر ..بیمارستانه من دارم میرم ملاقات میگم تو هم ک بیکاری بیا بریم
شروین:خب به سلامتی..خداشفاش بده..برید به سلامت
خونسردی اش چشمانم را به گردی گردو و درشتی هندوانه کرده بود..
مادرش ک حتما عادت داشت به اخلاق. و رفتار های تکدانه پسرش اما من و دایی شاخ هایی طلایی رنگ روی سرمان سبز شده بود..

باکس دانلود

رمز فایل ها در صورت نیاز : persianroman.ir

عضویت در کانال تلگرام این رمان
زیبا اندیشی
برچسب ها

رمان نویس

امیدارم از خواندن رمان ها لذت ببرید. ایدی تلگرام جهت درخواست رمان یا حذف رمان https://t.me/dinadl_ir

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 + 5 =