رمان رویا رستمی

رمان شکنجه رویا رستمی

معرفی رمان شکنجه :

یغما با یه دعوت به خونه ی مردی می‌ره که پرستار دخترش بشه.ولی درطی اتفاقی در یک مهمانی شبانه به یغما تجاوز میشه و ونداد صاحب عمارت به دستور عموش با یغما ازدواج میکنه ولی شکنجه ها شروع میشه تا اینکه…

رمان شکنجه رویا رستمی

سرش را در گردنش فرو برد و بو کشید.
-خیلی خوشبویی دختر، عطرت اسمش چیه؟
درمانده بود.
راه نفسش مدام بسته تر می شد.
کاش می مرد.
کاش قلم پایش خورد می شد و با صدف به این مهمانی نکبتی نمی آمد.
می خواست پاهایش را تکان دهد که حداقل با ضربه ای به وسط پایش رهایش کند.
اما پاهایش را قفل کرده بود.
عملا هیچ حرکتی نمی توانست بکند.
با گریه و بغضی به اندازه ی یک لانه گنجشک داد زد: ولم کن، ولم کن لعنتی!
کنار گوشش خندید.
دهانش بوی تند و حال بهم زن الکل می داد.
مهمانی شلوغ بود.
طبقه ی بالا بودند.
صدف هم معلوم نبود با کدام بی سروپایی گرفتار آمده.
زور زد.
دستش را درون سینه اش گذاشت و او را به عقب هول داد.
اما محکم او را میان آغوشش اسیر کرده بود.
-جوجوی خوشمزه، مگه میشه از دلربا بودنت گذشت آخه.
با غلظت درون صورتش تف کرد.
پسر با یکی از دستانش صورتش را پاک کرد و گفت: جفتک بندازی آبمون تو یه جوب نمیره.
لب هایش را نشانه گرفت.
صورتی و درشت بود.
البته رژ صورتی پررنگش کار خودش را کرده بود.
از سر مهمانی چشمش دنبالش بود.
و حالا با اینکه کاملا نئشه ی الکل نبود توانست وقتی برای تعویض لباس برود خفتش کند.
لب هایش را به گردنش چسباند.
اول باید یک دل سیر تن و بدنش را بو کشید.
از بس خوشبو بود.
زبانش را درآورد که به گردنش بچسباند که از پشت کشیده شد.
قبل از اینکه بفهمد چی شده دستان قدرتمندی چنان او را به سمت دیوار پرت کرد که با صورت محکم به دیوار برخورد.
هرچه نئشگی داشت پرید.
یغما بی حال و ترسیده از کنار دیوار سر خورد و روی زمین افتاد.
ونداد عصبی و ناآرام به سمت پسر رفت.
حالیش نبود.
هیچ چیزی حالیش نبود.
با مشت به جان صورتش افتاد.
آنقدر کوفت که یغما ترسیده با تمام بی حالیش بلند شد و به سمتش رفت.
بازویش را گرفت و زور زد تا رهایش کند.
ونداد با خشم یغما را هل داد.
پسر بیچاره با صورت خونی و له انگار داشت جان می داد.
یغما خودش را روی ونداد انداخت و با التماس گفت: ولش کن، ولش کن.
ونداد رهایش کرد.

رمان شکنجه رویا رستمی

بلند شد و با خشم سیلی محکمی درون صورت یغما گذاشت.
سوزش سیلی آنقدر زیاد بود که احساس کرد آتش گرفت.
صورتش به سمت چپ برگشت.
ونداد با همان خشم بازویش را گرفت و با خودش کشید.
یغما با بغض و گریه به دستش نگاه کرد که خونی بود.
عوضی دوست داشتنی…!
******************
فصل اول
چشم باز کرد.
درون اتاق سرد بود و شوفاژ هم خراب.
یعنی می شد درست شود اما نمی شد.
این هم جز شکنجه هایش بود.
بدنش شدید درد می کرد.
باز دست رویش بلند کرده بود.
به قیافه اش نمی آمد این همه نامرد باشد اما بود.
بزور روی تخت نشست.
وقتی می زد تمام خشمش را روی کمر و دست و پایش خالی می کرد.
هیچ وقت آسیبی به صورت و انگشتان دست و پایش که در دید بود نمی رساند.
نمی خواست کسی بفهمد زنش را تا سر حد مرگ کتک می زند.
بزور بلند شد.
اینبار جای شلاقش زخم شد بود.
این را از چسبیدن پیراهن به تنش فهمید.
به سمت حمامی که درون اتاقش بود رفت.
زیر آب گرم پیراهن از تنش جدا می شد.
خدا را شکر که همین حمام آب گرم را داشت.
وارد حمام شد.
دوش آب را روی داغ گذاشت و زیر آب فرو رفت.
دیروز هانا در بازی افتاده بود و سر زانویش زخم شد.
همین باعث کتک خوردن نیمه شبش شد.
هانایی که دخترش نبود و کاش بود.
تنش زیر داغی آب می سوخت اما همین که پیراهن از زخم ها جدا شد خوب بود.
خدا کند بعدا عفونت نکند.
کم کم زیر آب داشت بی حال می شد.
آخر هم زانوهایش ناتوان شد و کف حمام لیز خورد.
سرش گیج می رفت.
باید توی شیرخوارگاه می ماند.
نباید هیچ وقت پایش را در این خانه می گذاشت.
شاید ونداد هم تقصیری نداشت.
موهایش را بی حال از روی صورتش کنار زد.
فشارش افتاده بود.
انگار داشت جان می داد.
خدمتکارها همگی پایین بود.
از اینا هرچه داد و بیداد هم می کرد کسی به دادش نمی رسید.
دلش می خواست از جایش بلند شود.

رمان شکنجه رویا رستمی

اما نمی توانست.
درد و بی حالی در کنار افت فشار او را زیر این آب داغ و بخاری که حمام را پر کرده بود می کشت.
بهتر!
زنده می ماند که چه گلی به سر خودش و دیگران بزند؟
آمده بود که پرستار هانا باشد اما یکهو عقد مردی شد که زن نمی خواست.
شاید همه اش تقصیر سعید بی وجدان بود.
پلک هایش داشت کم کم روی هم می رفت.
بخار آب باعث شده بود اکسیژن کم بیاورد.
خوبیِ حمام گرمایش بود.
حداقل بهتر از اتاق سردش بود.
زمستان سردی بود.
آنقدر سرد که در گرمای حمام اتاقی که متعلق به خودش نبود بمیرد.
*****************
دکمه های گرانقیمت آستین لباسش را مرتب کرد و از اتاقش بیرون آمد.
باز این زن احمق معلوم نبود کدام گوری بود.
گفته بود باید قبل از بیدار شدنش او همیشه بیدار باشد.
جان به جانش کنند حرف آدمیزاد حالیش نبود.
انگار کتک های دیشب کمش بود.
نشانش می داد یک من ماست چقدر کره دارد.
از اتاقش بیرون زد.
به سمت اتاق یغما قدم برداشت.
باید اول یغما را آدم می کرد بعد سری به دختر کوچولویش می زد.
بدون در زدن داخل اتاقش شد.
نبودش!
اما صدای آب متوجه اش که زیر دوش است.
عصبی پوزخندی روی لب آورد.
خانم زیادی خوش خوشانش شده.
لگد محکمی به در حمام زد.
اما نه صدای جیغی آمد نه در باز شد.
پس می خواست لجبازی کند.
انگار یادش رفته دیشب عین سگ زیر دست و پایش در حال جان دادن بود.
لگد بعد را محکمتر زد.
در با صدای بدی باز شد.
بخار حمام به بیرون هجوم آورد.
-بیا بیرون، اونجا رفتی چه غلطی کنی؟
نمی خواست با این سرو تیپ وارد حمام شود.
امروز جلسه ی کاری مهمی داشت.
لباس هایش را از روز قبل انتخاب کرده بود.
همیشه روی لباس هایش و نوع پوشش حساس بود.
باید همیشه و همه جا مثال زدنی می بود.
-یغما، مگه با تو نیستم؟
باز هم هیچ عکس العملی نه دید نه شنید.
مجبور شد قید لباسش را بزند و داخل شود.
همین که داخل شد، یغما را تکیه زده به دیوار با لباس های شب قبلش دید که گردنش روی شانه اش افتاد و چشمانش بسته است.

رمان شکنجه رویا رستمی

خودکشی کرده بود؟
ترس به جانش افتاد.
به سمتش رفت.
فورا شیر آب را بست و یکباره تن یغما را در آغوش کشید.
از حمام بیرون آوردش و او را روی تخت گذاشت.
کت خودش را در آورد که دست و پا گیر نباشد.
چرا اتاقش این همه سرد بود.
به سرعت تمام لباس هایش را درآورد.
لحاف را روی تنش تا زیر گلویش بالا کشید.
با این وضع می مرد.
باید تا کسی بیدار نشده فکری می کرد.
به سمت کمد لباس هایش رفت.
برایش لباس آورد.
مجبور خودش تنش کند.
با احتیاط لحاف را کنار زد.
دانه دانه لباس هایش را به او پوشاند.
ابدا هم توجهی به سفیدی تن لختش نکرد.
خیلی وقت بود هیچ زنی جذبش نمی کرد.
لبه ی تخت نشست و نبضش را گرفت.
خیلی ضعیف بود.
باید خانم سخاوتی را صدا می زد.
اما… آنوقت دستش رو می شد که چه بلاهایی بر سر این دختر آورده.
چندین بار سیلی آرام به صورتش زد.
تکان نخورد.
اگر قرار نبود جواب پس بدهد اصلا برایش مهم نبود چه بلایی بر سرش آمده.
مُرد که مُرد، به درک!
از اول با گندکاری وارد زندگیش شد.
برای یک هرزه هرگز دل نمی سوزاند.
اما بدی ماجرا این بود که قرار بود جواب پس بدهد.
همان کسی که مجبورش کرد با یغما ازدواج کند، می فهمید چه بلایی سرش آمد، تا آخر عمر در صورتش تف هم نمی انداخت.
به اجبار به سراغش رفت.
پتو را دورش پیچاند.
در آغوشش کشید و بلندش کرد.
چقدر بی جان بود.
دیشب از همیشه بدتر کتکش زد.
آن از آمدن بی موقع عاطفه و دردسرهایش این هم از این جنازه!
عصبانیت گیر دادن های عاطفه را با یک زخم کوچک سطحی که روی پای هانا افتاده بود، بر سر یغما درآورد.
آن اوایل ها مقاومت می کرد.
اما حالا دیگر مقاومت هم نمی کرد.
انگار عادت کرده باشد.
به دور از چشم خدمه فورا یغما را از ساختمان بیرون برد.
می بردش یکی از خانه های اجاره ایش!
یکی از آنها خالی بود.
زنگ می زد دکتر راستی بیاید و درمانش کند.

دانلود رمان شکنجه

مطمئن بود اگر بیمارستان می بردش، بابت کتک هایش بیمارستان مشکوک می شد و بعد هم شکایت و …
یغما را روی صندلی عقب خواباند و خودش پشت فرمان نشست.
با دنده عقب از پارکینگ بیرون آمد.
نگهبانی دم در، احتمالا تا الان بیدار شده بود.
جلوی در بوق زد.
نگهبان مرد درشت هیکل روستایی بود.
فورا از در اتاقک نگهبانی بیرون آمد.
در را برایش باز کرد.
نماند که درون ماشینش را کنجکاوی کند.
پا روی گاز گذاشت و رفت.
درون ماشین شماره دکتر راستی را گرفت و با یک مکالمه ی کوتاه حالیش کرد چه خبر است.
به سرعت ماشین افزود.
باید به جلسه اش می رسید.
این دختر فقط شر بود و بس!
باید از همان روز اول مسئولیتش را قبول نمی کرد.
حالا بلای جانش شده بود.
هر روز هم یک مشکل داشت.
کی می شد که بتواند از شرش راحت شود.
اصلا او زن می خواست چکار؟
قسم خورده بود که دیگر ازدواج نکند.
اما دست و پایش را بستند.
در موقعیتی قرار گرفت که این دختر هرزه بندش شود.
حالش از او بهم می خورد.
اگر دست خودش بود می کشتش.
اما حیف که باز هم دست و پایش بسته بود.
رسیده به آپارتمان های اجاره ایش، ماشین را پارک کرد.
صبح زود و رفت و آمد کم.
فورا کلید انداخت، در را باز کرد و به سراغ یغما رفت.
در ماشین را باز کرد و در آغوشش کشید.
بزور تا آپارتمانی که خالی بود بالا برد.
در خانه را باز کرد و به سمت اتاق خواب رفت.
کمی وسایل درون خانه بود از جمله یک تخت خواب فلزی یک نفره.
یغما را روی تخت گذاشت.
خودش کنارش نشست و دستش را روی پیشانیش گذاشت.
تب داشت.
نگاهی به ساعتش انداخت.
راستی دیر کرده بود.
بلند شد و دوباره زنگ زد.
-کجایی مرد حسابی؟
-رسیدم، الان میام.
پوفی کشید و تمام را قطع کرد.
گوشی را لبه ی تخت گذاشت و دستی به صورتش کشید.
از اتاق بیرون آمد.
دکمه ی آیفون را زد و در چوبی خانه را باز گذاشت.

دانلود رمان شکنجه با لینک مستقیم

بلاخره دکتر راستی آمد.
مرد جوان خوش بر و رویی که عین پدرش دکتر بود.
یعنی پدرش دکتر خانوادگیشان بود.
اما از وقتی پیر و از کارافتاده شد، همه چیز خود به خود به پسرش منتقل شد.
ونداد به سمت اتاق راهنماییش کرد.
-ببین چشه تکون نمی خوره.
دکتر به سمتش رفت.
ونداد به ساعت مچی اش نگاه کرد.
داشت دیر می شد.
دکتر راستی خودش رسیدگی می کرد.
بالای سر دکتر ایستاد و گفت: دکترجان من جلسه دارم باید برم خودت بهش می رسی خبرشو بهم بدی؟
دکتر راستی سرش را بلند کرد و نگاهش کرد.
-کتک خورده؟ اصلا چرا آوردیش اینجا؟
اخم درهم کشید و گفت: قراره تو کار همدیگه دخالت نکنیم.
دکتر راستی سر تکان داد و ونداد همانطور که به سمت در اتاق می رفت گفت: ظهر برمی گردم بهش سر می زنم.
از در اتاق بیرون زد.
جلسه اش مهم تر از حال خراب یغما بود.
همین که دکتر خبر کرد بسش بود.
لازم نبود برایش خودکشی کند که!
از آپارتمان بیرون زد.
از پله ها پایین آمد.
طبق معمول آسانسور خراب بود.
بیرون که زد، با عجله به سمت ماشینش رفت.
کلا از راننده داشتن خوشش نمی آمد.
وگرنه با این دک و پز باید راننده می داشت.
اما از آنجا که عشق رانندگی و فرمان بود، ترجیح می داد خودش فرمان را بتاباند و عشق کند.
پشت فرمان نشست.
سوییچ را تاباند.
باید زنگ می زد به منشی اش که کمی ساعت جلسه را به تعویق بیاندازد.
چون احتمالا با ترافیکی که در مسیر داشت دیر می رسید.
دستش را درون جیب شلوارش فرو برد.
لعنتی کتش هم که تنش نبود.
چه روز گندی!
پس چرا گوشیش نبود؟
یادش آمد گوشی را کنار تخت یغما رها کرد.
مشتی بخاطر گیجیش روی فرمان کوباند.
دوباره پیاده شد و پله ها را بالا رفت.
در هم که پشت سرش قفل نبود.
مثلا اینگونه خانه و زندگیش را دست دکتر داده بود.
بدتر از خودش گیج بود.
داخل شد و با قدم های بلند به سمت اتاق خواب رفت.
همین که نزدیک شد صدای ناله های ضعیف یغما را شنید.
درون چارچوب ایستاده بود که دکتر راستی را دید که روی یغما چنبره زده و سعی داد تن و بدنی که زور زده بود لخت کند لمس کند.
یغما با همه ی ناتوانیش بی حال دست و پا می زد.

دانلود رمان شکنجه اندروید

اما دکتر جوری قفلش کرده بود که عملا دختر بیچاره با این حال خراب هرچه هم تقلا می کرد به جایی نمی رسید.
یک لحظه نفهمید چه شد؟
تنش از خشم و طغیان لرزید.
هجوم برد سمت دکتر.
دکتر که صدای ونداد را شنید دست و پایش را گم کرد.
از روی یغما بلند شد.
اما فرصت نکرد عکس العملی نشان دهد.
چون ونداد عین یک شیر زخمی به سراغش آمد.
آنقدر زیر مشت و لگد گرفتش که خون بالا می آورد.
حقش بود دزد ناموس!
خیرسرش دکترشان بود.
امینشان بود.
اما رکب زد.
خیانت کرد.
جلوی چشمانش می خواست به زنش تجاوز کند.
یغما روی تخت افتاده بود و از درد به خودش می پیچید.
داد می زد: آشغال عوضی، حرومزاده ی پست، مثلا ناموسم دستت امانت بودم، آشغال…تو هرزه تر از تمام اونایی که شناختم…
دکتر راستی که بی جان روی زمین پهن شد، خودش هم از کت و کول افتاده لبه ی تخت نشست و به یغما نگاه کرد.
صورت زیبایی داشت.
و چشمانی درست به رنگ عسل!
از ترس هیچ وقت کاری به صورتش نداشت.
موهایش هم همیشه باید بلند می بود.
ناخان هایش هم کشیده و لاک خورده!
و پاهایش درون صندل های سفید و پاشنه دار!
پلک هایش لرزید.
مدام از درد ناله می کرد.
دکتر راستی هم خون آلود زور می زد از روی زمین بلند شود.
-عوضی تر از تو، تو عمرم ندیدم.
دکتر راستی با نفرت، آب دهانش را همراه با خون جلوی پای ونداد تف کرد.
-مگه نگفتی هرزه اس، نگفتی پریدنش با یکی دیگه بود تفاله اش رسیده به تو؟ غیرتی که روش نداشتی، چت شد یهو؟ شیر نخوره کفتار میاد سراغ طعمه!
می خواست بلند شود و دوباره دهانش را پر از خون کند.
اما فقط دستانش را مشت کرد.
تقصیر خود احمقش بود که این بی ناموس را محرم اسرارش کرد که دست آخر به ناموسش چشم داشته باشد.
-برات مهم بود که تا سر حد مرگ کتکش نمی زدی.
-داری غلط زیادتر از دهنت می کنی، خوبش کن تا قبل از اینکه به جرم تجاوز به زنم، آبروتو همه جا نبردم که پروانه طبابت باطل بشه، می دونی که بخوام می تونم.
دکتر راستی با نفرت و کینه نگاهش کرد.
تمام تنش زیر مشت و لگدهای ونداد درد می کرد.
ناکس هیچ رحمی نداشت.
بزور خودش را جمع و جور کرد.
صدای ضعیف یغما به گوش رسید.
انگار با ترس زیر لبی چیزهایی می گفت.
-باید ببریش بیمارستان، من اینجا کار زیادی نمی تونم براش بکنم.
ونداد عصبی داد زد: آوردمت اینجا که چه غلطی بکنی؟ مثلا دکتری؟

دانلود رمان شکنجه  رویا رستمی pdf

دکتر راستی به سمت یغما آمد.
ونداد یک سانتی متر هم از جایش تکان نخورد.
همان اعتماد کاذب بسش بود.
دکتر راستی بعد از معایناتش، فورا برایش دارو و پانسمان نوشت.
-باید جای زخماش پانسمان بشه قبل از اینکه عفونت کنه.
نسخه را گرفت و گفت: بیا می برمت ، خودم پانسمانش می کنم.
دکتر راستی پوزخندی زد و کیفش را برداشته زودتر از ونداد از اتاق بیرون زد.
ونداد عصبی دستی به صورتش کشید.
باید قید جلسه ی امروزش را می زد.
یغما را تنها گذاشت و از آپارتمان بیرون زد.
در نبودش مطمئنا هیچ اتفاقی نمی افتد.
حداقل اینکه حالش از اینی که بود بدتر نمی شد.
سوار ماشینش شد و اطلاع داد امروز به جلسه نمی رسد.
به اولین داروخانه که رسید، نسخه را داد و داروها و پانسمان را گرفت.
چه روز گندی!
و باز هم مسبب خراب شدن روزش یغما بود.
در این شش ماهی که زنش شده بود باید هر روزش را با گندی طی می کرد.
کاش دستش می شکست و هیچ وقت درون خانه اش راهش نمی داد.
خود کرده را تدبیر نیست.
برگشت و سوار ماشینش شد.
بدبختی که یکی دوتا نبود.
حالا باید پرستار خانم هم می شد.
سرعت رانندگیش زیاد بود.
رسیده به آپارتمان ترمز زد.
نزدیک ده صبح بود.
پیاده شد و کلید انداخته در را باز کرد و داخل شد.
پله ها را با عجله بالا رفت.
رسیده به جلوی در، نفسش را بیرون داد.
در را باز کرد و داخل شد.
صدایی از یغما نمی آمد.
ته دلش نگرانی ریزی موج می زد.
نباید اتفاقی برایش می افتاد.
وگرنه تمام سرمایه و ارث و میراثش دود می شد و به هوا می رفت.
داخل اتاق شد.
صورتش غرق عرق بود و ابروهایش پیوسته.
کنارش نشست.
پتو را کنار زده، تند تند مشغول باز کردن دکمه های لباسش شد.
پوست سفیدی داشت آنقدر که انگار رگ های تنش هم مشخص باشد.
لباس زیر قرمز رنگش همانی بود که خودش عوض کرد.
نمی دانست چرا با اینکه لخت دیده بودش باز هم تمایلی به او نداشت.
انگار از علاقه تهی باشد.
یغما را برگرداند.
جای کمربند روی تنش زخم بود.
تازه عمق فاجعه ای که بر سر این دختر آورده بود را می دید.

دانلود رمان شکنجه

کاش می توانست طلاقش دهد.
حداقل اینگونه نه یغما اذیت می شد نه خودش!
جای زخم ها را پماد زد.
حس می کرد بدنش می لرزد.
بیچاره!
کاش به حالت بهتری وارد زندگیش می شد.
آنوقت این دردها را هر بار با عصبانیت یا مست کردن هایش تحمل نمی کرد.
آدم عیاشی نبود که دم به دقیقه مست کند.
اما تفننی یا در جمعی می نوشید.
آنوقت اگر یغما جلویش می بود….
به نرمی کمرش را پانسمان کرد.
لباس زیرش را تنش نکرد.
یعنی با این همه باند و پانسمان احتیاجی نبود.
صدای جیغ و التماس های دیشبش هنوز درون گوشش بود.
اما حالیش نبود.
یغما را برگرداند و از قرصی هایی که برای الانش بود بزور درون دهانش گذاشت.
دست زیر گردنش برد.
سرش را بالا آورده با آب معدنی سعی کرد قرص ها را پایین بفرست.
یغما به سرفه افتاد.
پلک باز کرد و در تاری دیدش ونداد را دید.
اما آنقدر گیج و بدحال بود که فقط آب را قورت داد و دوباره چشمانش روی هم افتاد.
ونداد لباسش را تن کرد و او را روی تخت خواباند.
نگاهی به اطرافش انداخت.
اتاق خالیِ خالی بود.
غیر از همین تخت و تشکش هیچ چیزی درونش نبود.
امروزش که پرید.
باید فکری به حال یغما می کرد.
طبق معمول راس ساعت 12 گوشیش زنگ می خورد.
خان عمویش اول از همه احوال یغما را می پرسید.
بعد هانا و در آخر خودش!
چیزی تا 12 نمانده بود.
کلافه از لبه ی تخت بلند شد.
کنار پنجره ایستاد و به خیابان نگاه کرد.
باید فکری به حال زندگیش می کرد.
این گونه پیش رفتن اصلا خوب نبود.
” صدای قدم هایی که از پله ها پایین می آمد توجه اش را جلب کرد.
نگاهش را به سمت پله ها سر داد.
اولین چیزی که توجه اش را جلب کرد چهارشانه بودنش، بود.
رسمی لباس به تن زده و شیک و پیک راه می رفت.
نگاهش را گرفت تا جلف نشان ندهد.
ابدا دلش نمی خواست کسی فکر ناجوری در موردش کند.
مرد پایین آمد و دقیقا به سمت او آمد.
به احترامش بلند شد و گفت:سلام!
ونداد بی میل نگاهش کرد.

دانلود رمان شکنجه apk

از وقتی عاطفه ی لعنتی خیانت کرد، دیگر تمایلی به هیچ زنی نداشت.
قشنگ و زشتش بماند.
جواب سلامش را داد و گفت: بشینید خانم نریمان!
نشست.
ونداد هم روبرویش پا روی پا انداخت و گفت: اطلاع داری برای چه کاری اینجا هستی درسته؟
-بله خانم شهیدی گفتن.
-با اصل موضوع که مشکلی نداری؟
-نه فقط…
سر بلند کرد و مستقیم به سیاه چشمان ونداد زل زد و گفت: این شرایط تا چه زمانیه؟ منظورم اینه دختر شما الان پنج سالشه، تا کی قراره من پرستارش باشم؟
ونداد رک گفت: تا همیشه.
یغما متعجب نگاهش کرد.
-متوجه ی منظورتون نشدم.
-واضحه خانم، دختر من تا وقتی به سن معقولی نرسیده که از هر جهت خیالم راحت باشه به پرستار احتیاج داره، یکی که راهنماش باشه، مطمئنا برای شمایی که درس خونده هستی درک منظور من واضحه.
-البته، اما اگر مثلا من …خب …
متوجه ی منظورش شد که زور می زد در مورد ازدواج یا کار بهتر حرف بزند.
-متوجه ام خانم، ایرادی نداره اگر تا زمانی که تو این خونه هستی، گرفتاری یا کار بهتر یا حتی ازدواج برات پیش بیاد تا پیدا کردن یه جایگزین خوب و مطمئن در خدمت هستیم.
لامصب جوری حرف می زد که دهانش بسته می شد.
عملا خلع سلاحش می کرد.
-خیلی خوبه آقای صولتی.
-و در آخر حقوق و مزایا، قرارداد تو اتاق کارمه، تشریف میاری بالا، مطالعه می کنی، همه چیز خوب و باب میلت بود، امضا می کنی و فورا برمی گردی شیرخوارگاه، وسایلتو جمع می کنی، شب اینجا هستی.
متعجب نگاهش کرد.
به این زودی!
اما حس کرد حرف اضافه ای اگر بزند به شخصیتش توهین کرده.
به آرامی گفت: بله، خیلیم خوب!
ونداد بلند شد و گفت: همراهم بیا.
بلند شد و با فاصله ی معینی به دنبال ونداد رفت.
از پله ها بالا رفته، مقابل در چوبی سمت چپ ایستاد.
در را باز کرد و گفت: بفرمایید خانم.
یغما داخل شد.
ونداد بدون اینکه در را ببندد، اشاره ای به قرارداد روی میز کرد و گفت: بخون، هرچیزی مشکل داشتی بهم بگو.
یغما سر تکان داد و قرارداد را برداشت روی صندلی چوبی نشست.
همه ی بندها را خواند.
آنقدر دقیق و حساب شده نوشته شده بود که نتوانست ایرادی بگیرد.
تازه رقم بالا و چشمگیر حقوق چیزی نبود که بتواند از آن بگذرد.
سر بلند کرد و گفت: خودکار لطفا.
ونداد به سمت میزش خم شد.
روان نویسی برداشت و به دست یغما داد.
یغما بدون معطلی پای قرارداد را امضا کرد.
ونداد با جدیت گفت: راننده می رسوندت شیرخوارگاه، منتظر میشه وسایلت رو جمع کنی باهاش برگردی.
یغما فورا گفت:لازم نیست، خودم…
ونداد فورا اخم کرد و گفت: راننده می رسوندت.
تن صدایش آنقدر جدی و بم بود که نتوانست هیچ حرفی بزند.

باکس دانلود

رمز فایل ها در صورت نیاز : persianroman.ir

عضویت در کانال تلگرام این رمان
زیبا اندیشی
برچسب ها

رمان نویس

امیدارم از خواندن رمان ها لذت ببرید. ایدی تلگرام جهت درخواست رمان یا حذف رمان https://t.me/dinadl_ir

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هشت + 7 =