رمان های دانلودی

رمان عروس مدینا

رمان عروس مدینا

رمان بسیار زیبا و عاشقانه ی عروس مدینا – مونیکا هیث

زمانی که برای نخستین بار به دان لری آمدم چون پیش از آن هیچگاه دریا را نشناخته بودم برایم غیر قابل پندار بود که خود را به ناگاه در میان آن بیابم.

آنچنان که پیوسته دریا در پیش رویم و صدای شلاق امواجی که بر صخره های زیر قصر می خوردند در گوشم باشد.

من با امید ها و انتظارات بسیار به سبب ازدواج با آینیس کوچ هر به دان لری آمده بودم .

دانلود رمان عروس مدینا

جزیره ای سنگی که بسان تپه ای از خشکی جدا شده و در نزدیکی ساحل غربی ایرلند قرار داشت.

مسافرت شیرینی بود

ولی از آن جایی که با یک بیگانه ازدواج کرده بودم از رسیدن به آنجا به ناگاه تمامی امیدهایم از هم پاشیده و ترس بر سراپایم مستولی شده بود.

کنت سن برندان اولری شوهرم زمانی برای نخستین بار به زندگی من پای گذاشت که دختر عمویم کاترین در حال ورود به اجتماع بود .

مجلس جشنی در کلوپ کشتی تفریحی سن موریس برگزار می شد و در آنجا بود که من در کنار کاترین به مهمانان معرفی شدم.

اگرچه بجز از راه عمویم کوناری که مردی ثروتمند بود با آن مجلس هیچ بستگی ای نداشتم و در واقع من فقط یک خویشاوند فقیر آن خانواده بودم.

نخستین مهمانان وارد شدند و رگبار تحسین و تمجید خانم ها بر سر کاترین باریدن گرفت.

آقایان هم شوق زده و مودبانه برای بوسیدن دست او خم می شدند و کنجکاوانه به من هم نگاهی می کردند.

در حالی که ظاهرم را به خوبی حفظ می کردم به درستی می دانستم که جای من در آن جا در میان آن همه شور و شوق و شکوه و جلال که به نظرم کاملا تقلبی می آمد نیست،

افکار عجیبی از مغزم می گذشت یاد نامه های دوران کودکی، در زمان نوجوانی،خاطرات دور،جنگل های سبز و خنک اوهایو،گل بوته هایی که در زیر آن پنهان می شدم،

گل های معطر، آوای پرنده ها، شادی و هیجان زندگی، [(فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را ببینند )].به ناگاه چشمانم را به روی تمامی آن روزها بستم و قلبم از لذتی عجیب درهم فشرده شد و هنگامی که چشمانم را دگر باره گشودم،

او در زیر دسته گل هایی که از چهار چوب در سالن آویزان بود ایستاده بود،بیگانه ای با موهای سیاه و با لبخندی مخصوص،که به من خیره مانده بود،

ابروان پر پشت و کشیده اش در چهره ی باد و باران خورده اش خود نمایی می کرد و از چشمانش نیرویی بیرون می جهید که چون مغناطیسی مرا به سوی خود می کشید،

من هم به او خیره مانده بودم و بی چون با تبسمی که به ناگاه بر لبانش نقش ، دریافت می کرد ، شک او هم خیرگی مرا آرام آرام بست به یک باره احساس کردم مثل بچه ها کوچک شده ام.

رمان عروس مدینا

لحظه ای به همان حال بر جای ماند، گل های سرخ و سرخس های اطراف سرش،

دیدگاهی رویایی را به وجود آورده بودند، چشمانش در زیر آن ابروان عجیب، نگاهی بی تفاوت و سرد داشت و بر لبانش لبخندی نشسته بود که آمیزه ای از تحقیر و بردباری را در خود داشت،

از چشمانش نیرویی سیاله بیرون می جهید و نگاه نافذش که حالا دیگر بر روی من خیره نبود بلکه در فضا می چرخید اما سر انجام باز نگاهش به روی من نشست که این بار نشانه هایی از شیطنت را در خود داشت،

داشتم رفته رفته گیج می شدم که به ناگاه صدای جوان کاترین که می گفت:

-بلاخره اومد،کنت برندان اولری یا بهتر بگویم مالک قصر دانلری در ایرلند را می گویم در گوش هایم فرو ریخت.

دانلود رمان عروس مدینا

سرم را به سوی کاترین برگرداندم.چهره اش از تبسم خوشنودانه ای برق می زد، به زحمت گفتم:

آنها فقط لرد وارل را دارند ، -ولی در ایرلند که کنت وجود ندارد کاترین غرید:

درست است دیردر تو عادت داری همیشه در هر چیزی یک ایراد پیدا کنی و در حالی که به لبخندش ادامه می داد برایم تعریف کرد که با آن کنت چند روز پیش در دفتر پدرش آشنا شده بود و سپس با لحن بی آلایشی افزود:

او می گفت می خواهد به مدت نامعلومی در سانفرانسیسکو بماند، من هم که از او خوشم آمده بود به پدرم اصرار کردم که او را به این مجلس دعوت کند، پدرم هم قبول کرد .

کاترین در اینجا دسته گل را آنقدر بالا برد تا لبانش در پشت آن پنهان شد و آنگاه از پشت دسته گل ادامه داد:

من بیش از این وصف او را شنیده بودم، او شهرت زیادی دارد و خیلی ها او را می شناسند،

اگرچه خودش کمتر در اجتماع آفتابی می شود، که البته این کارش نه تنها هیچ عیبی ندارد بلکه خیلی هم خوب است، می دانی در واقع این جوان افسانه ای هیچگاه شخصا در جایی آشکار نمی شود،

به همین دلیل هم می توانی بفهمی که من از دیدن او در دفتر پدرم چه اندازه شگفت زده شدم .باور کن هنوز پدر می گوید ،

هم این که او چطور توانسته است از قصرش جدا شود برایم حکم یک معما را دارد کاخ دان لری مجموعه ای از دیوار های قدیمی در حال پوسیدن است که در آن بالا بر روی جزیره ای برهنه در نزدیکی ساحل ایرلند قرار دارد،

جایی افسانه ای که مانند یک صومعه ی قدیمی دور و متروک است .می دانی درباره ی آنجا قصه ی بسیار وحشتناکی وجود دارد که پدرم هیچ مایل نیست آن را برای من تعریف کند .

هر قدر هم به او اصرار کردم فایده ای نکرد و هر بار در حالی که رنگش کبود شده بود می گفت که شنیدن آن به هیچ وجه برای من مناسب نیست.

زیبا اندیشی
برچسب ها

رمان نویس

امیدارم از خواندن رمان ها لذت ببرید. ایدی تلگرام جهت درخواست رمان یا حذف رمان https://t.me/dinadl_ir

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

10 + 8 =