رمان دختری از جنس سنگ

8.900 تومان

مهسان دختری مغرور و لج باز برای فرار از دست پسر عمه اش که قصد تعرض به اون رو داره و اجبار خانوادش برای ازدواج مجبور میشه صیغه خواستگار عاشق پیشش بشه.
اما روز نامزدی چشمش به پسر خاله نامزدش میخوره و دلش می لرزه
بعد از کلی جنگیدن با خودش و تقابل ناموفق با عشق به نامزدش خیانت می کنه اما با رسوایی که به پا میشه…

ژانر: عاشقانه و اجتماعی

رمان دختری از جنس سنگ

مقدمه

یادم است آن روز و آن حرف که گفتم من ز سنگم

بگفتی سنگ نیز در آتش بسوزد این که سهل است

بگفتم کدامین آتش است که بر سنگ نشیند

بگفتی آتش عشق بر جان نشیند سنگ که سنگ است.

مردم از خستگی ساعت 5 غروب بود که کار خونه تکونی تموم شد

یک دوش مفصل گرفتم و لباس هام رو پوشیدم جلوی آیینه ایستادم تا موهام روخشک کنم .به خودم نگاه کردم چشم های آبی،پوست سفید و موهای طلایی که چون خیس بود تیره تر به نظر می رسید.

بین اجزای صورتم چشم هام رو بیشتر از همه دوست داشتم.

تنها کسی بودم که تو خانواده چشم های آبی دارشت .این چشم ها از پدر بزرگم بهم به ارث رسیده.

چقد دلم براش تنگ شده بود،شاید بخاطر این شباهت هاست که منو از همه نوه ها و بچه هاش بیشتر دوست داره .

بعد از شونه کردن موهام از اتاق بیرون رفتم .همه دور هم تو پذیرایی نشسته بودن .بابا با دیدن من گفت :

-خب مهسان هم که اومد برین آماده شین !

-کجا؟

-خونه آقاجون!

لبخند اومد روی لب ام کاش از خدا یه چیز دیگه می خواستم.

سریع برگشتم توی اتاق و لباس هام رو پوشیدم،یکم آرایش کردم نه اون طوری که تابلو باشه .فقط یکم رنگ و رو بگیرم همین !شال قرمزم رو سر کردم و با مانتوی قرمز مشکیم رو پوشیدم.

خدارو شکر به این دیگه گیر نمی دادن.

– من آماده ام بریم .

-خوبه این بار زود آماده شدی.

یه چشم غره برای مهبد رفتم وکفش به دست به سمت بیرون رفتم .کفش هام رو پوشیدم و سوار ماشین شدم و به سمت خونه آقا جون راه افتادیم.

بعد از یه ربع رسیدیم .پیاده شدم و زنگ در رو زدم .نگهبان اومدو درو باز کرد .

اوضاع مالی آقاجون خیلی بهتر از ما بود.

اقاجون تیمسار بازنشسته بود کارخونه هم داشت،ولی بابای من همیشه مستقل بوده .

با ماشین وارد باغ شدیم

یه ماشین دیگه هم توی باغ بود

فکر کنم ماشین کیارش باشه .اصلا حوصله این یکی رو ندارم .

ازش متنفرم!

درظاهر همه فکر میکنن فرشته است ولی من می دونم چه شیطان صفتیه ،پسره ی سه نقطه به من پیشنهاد خاک بر سری داده .متنفرم از جنس مرد !

از فکر اومدم بیرون و از ماشین پیاده شدم

آقا جون به استقبالمون امد.

خودم رو بهش رسوندم و باهاش دست دادم.

-چه عجب مهسان خانوم از این طرفا

راه گم کردی؟

-نه خیر راه پیدا کردم .والا گرفتاره درس و مدرسه ام شرمنده!

-دشمنت شرمنده باشه دخترم .میدونم تو خون گرم تر این حرفایی.

بابا و مامان و مهبد هم امدن و وارد خونه شدیم

عزیزجون پیش عمه و کیارش نشسته بود،

با همه سلام و احوال پرسی کردم ولی به کیارش حتی نگاه هم نکردم چه برسه به سلام.

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “رمان دختری از جنس سنگ”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهارده + پنج =

اطلاعات فروشنده