رمان زن

10.200 تومان

درباره رمان:

رمان زن روایتگر زندگی سه دختر از یک نسل است که تمام دوران کودکی خود را در پرورشگاه گذرانده اند.و حالا با توجه به شرایط و رسیدن به سن قانونی از پرورشگاه مرخص شده و کنار هم زندگی میکنند.آنقدر خواهرانه که هیچکس باور نمیکند با هم رابطه خونی ندارند.ماجرای اصلی رمان بازگو کننده کوچک ترین عضو این خانواده سه نفره به نام آرامش است،که با یک اتفاق کوچک که حتی فکرش را هم نمیکرد در پسش چیزی رخ دهد وارد دوره جدید و بی شک متفاوت زندگی خود تا به اون روز میشود.رمان در ابتدا روند آرامی را دنبال میکند که خواننده را به اشتباه می اندازد که یک رمان ساده و عاشقانه است که دختر و پسر داستان با کمی دردسر به یکدیگر میرسند اما بعد از خواندن کمتر از نیمی از آن داستان ورق برمیگردد و ماجرای اصلی شروع میشود …..

در انبار موجود نمی باشد

قسمتی از رمان زن:

روزا میگذشتو باز نمیدیدم حرفی بزنه.تا اینکه یه بار که تو تاکسی نشستم برم خونه از سر خیابون برای تاکسی دست تکون دادو کنارم نشست.یادمه نفسم بند اومد از عطر ی که زده بود…
چشام زوم کرده بود رو بند بند انگشتای سفیدش… یه انگشتر طلا با یاقوت قرمز زیباترش کرده بود.یادمه که آروم کنار گوشم گفت:
_جرأتت فقط همون یه بار بود؟!
و من مردم پشت عشوه ای که تو صداش بود.هیچی نگفتمو فقط کرایه تاکسیو حساب کردمو چند دقیقه بعد که پیاده شد پشتش پیاده شدم.مثله آدمای مسخ شده انگار که هرکاری میتونست اون لحظه باهام بکنه و من لال بودم.
پیاده شدو به سمت جایی رفت که نمیدونستم کجاست.منم همینطور کنارش راه میرفتم بدون اینکه حرفی بزنم.رسیدیم دم در یه ساختمان تو جای به نسبت خوب شهر.برگشت سمت منی که ساکت بودمو گفت:
_بیا بالا حرف میزنیم.
انگار تازه به حرف افتاده بودم با تته پته گفتم:
_مامانت…یعنی مامانو بابات خونه نیستن؟!
لبخند شیرینی زدو گفت:
_من تنها زندگی میکنم.
تعجب کردم اما چیزی نگفتم.همراه باهاش وارد ساختمون شدمو دو تایی رفتیم تو آسانسور، دکمه طبقه سومو فشرد.بی دلیل قلبم تند میتپید اما حالا که یه مرد پخته بودم میفهمیدم همچین بی دلیلم نبود.رسیدیم طبقه سومو پشتش اومدم بیرونو وارد آپارتمانش شدیم.
یه آپارتمان نقلی که با سلیقه چیده شده بود.شاید خیلی گرون نبودن ولی شیک چرا.با دست به من اشاره کردو گفت:
_بشین تا بیام.
نشستم رو کاناپه شکلاتی رنگی که تنها حسی که بهش داشتم این بود که روش غش کنم. اینهمه خوشی محال بود،با اون تو یه خونه ،زیر یه سقف،این غیر ممکنی بود که حالا ممکن شده بود.پنج دقیقه بعد با شنیدن صدای صندلی که به سرامیک برخورد میکرد فهمیدم اومده ،به سمتش برگشتمو برای یه لحظه انگار مردم.شلوارک جین روشن که به زحمت دو وجب میشد ،با تیشرت سفیدو گشاد آستین کوتاهی که شونه های زیباشو به نمایش میذاشت پوشیده بود،موهاشو که میدونستم بلنده گوجه ای بالای سرش بسته بود. .ندید بدید نبودم اما اون کسی بود که دوسش داشتمو حالا با این سرو شکل به شدت خواستنی جلو روم ظاهر شده بود.
میون افکارم پریدو گفت:
_تو این گرما چایی که نمیخوری؟!
به زور دهن باز کردمو گفتم:
_یه لیوان آب خنک.
اون لحظه تنها چیزی بود که آرومم میکرد.
چند دقیقه بعد با دو لیوان شربت برگشتو کنارم نشست ، بوی عطر دیوانه کنندش بینیمو نوازش میداد.
با دست اشاره کرد که بخورم،با دستی که احساس میکردم لرزششو میبینه لیوانو برداشتم.یادمه همین که لیوانو یه نفس سرکشیدم حس کردم از هول بودنم شربت از گوشه لبم سرازیر شده.اومدم پاکش کنم که انگشتش رو لبم نشستو پاکش کرد.میخواست منو بکشه اینو مطمئن بودم.
با لبخند بهم نگاه کردو گفت:
_کوچولو.
لب زدم دوستت دارم.
کمی جلو تر اومدو گفت نشنیدم.
سمتش خم شدمو کمی بلند تر و با جسارت گفتم:
_دوستت دارم.
صورتشو بهم نزدیک تر کردو اینبار آروم ترو وسوسه کننده لب زد”اینو باید فریاد زد”

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “رمان زن”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × سه =

اطلاعات فروشنده

  • فروشنده: sahebeh.pra@gmail.com
  • آدرس:
  • هنوز امتیازی دریافت نکرده است.
محصولی یافت نشده است!