رمان عشق و نفرت

9.500 تومان

خلاصه:

نوزیکا نمونه ای از یک دختر خوبه؛ اون مستقله، درس خونه، سرکار میره، نوشیدنی نمی نوشه، پارتی نمیره، با کسی هم دوستی های موقت ایجاد نمیکنه!!

روابط اجتماعی خیلی خوبی داره و به عقیده خودش و دوست هاش خیلی خیلی خوش شانسه…

تا اینکه تمام زندگی او، با قدم گذاشتن در یکی از بارها دیوید ماروال-صاحب سلسه بارهای مشهور هاله لویا- آن هم به اصرار دوستانش تمام زندگی اش دست خوش تغییرات میشود…

ژانر: عاشقانه اجتماعی

رمان عشق و نفرت

هوا کش ها نیز روشن بودند ولی باز هم داخل ساختمان این بوی را در خود نگه داشته بود. انگار مالیکول هایی که این بوی ها را در خود داشتند به در و دیوار چسپیده بودند.

این اوضاع بدتر هم شد زمانیکه آن دسته 5 نفری که 3 دختر و 2 پسر بودند داخل شدند به نظر میرسید که از همه افراد داخل سالن بزرگ و با شکوه آن بار معروف ساده تر اند. لباس ها و سر و وضع شان به هیچ کدام از دیگر اشخاصی که آنجا حضور داشتند برابری نداشت. نوزیکا که از همان لحظه اول احساس نمود بدنش به طور غیر عادی گرم شده است و برای اینکه آن شب به خوبی پایان یابد شروع نمود به دعا خواندن زیر لبش.

در یک سمت سالن چندین میز گذاشته بود که در آن به شکل های مختلف شرط بندی صورت میگرفت جمعیت زیادی در آن سمت جمع بودن و دوره میزها حلقه زده بودند ولی نوزیکا سعی داشت حتی نگاه هم به آن طرف نکند فکر کردن که جای خود دارد.

آن پنج نفر مستقیم به سمت مخالف میزهای شرط بندی، به سمت بار رفتند و نزدیک آن دوره یک میز نشستند، وقتی نوشیدنی سفارش دادند نوزیکا با تعجب به لیوانش که مقدار بسیار کمی الکول داشت نگاه میکرد! دلش نمی آمد آن را بنوشد.

لکسی که کنار نوزیکا نشسته بود آرام به شانه او زد و پرسید: چی شده؟ چرا نوشیدنی ات را نمی نوشی؟

نوزیکا با لبخند مصنوعی گفت: احساس میکنم کمی وضع معده ام بهم ریخته است، نمی دانم اگر این را بنوشم شاید بدتر شود..!

لکسی نوشیدنی نوزیکا را برداشت و به دستش داد و گفت: این را بنوشی حالت را خوب میکند..وقتی دید که نوزیکا هنوزم با سوظن به لیوانش مینگرد گفت: از یک فیصد هم کمتر الکول دارد دختر..

نوزیکا آهی کشید که بسیار آرام بود و سعی نمود آثار آن را در صورتش نشان ندهد و گفت: نمی دانم چرا دلم رضا نیست..

لکسی لبخندی زد و گفت: میدانم، اشکالی ندارد..به جورج که به بار نزدیکتر بود گفت یک نوشیدنی دیگر به نوزیکا بگیرد که الکول نداشته باشد و رو به نوزیکا گفت: میدانم که تو چقدر به عقایدت پایبند هستی و این خیلی عالی است ولی امشب آمده ایم که به ما خوش بگذرد پس کمی از لاک خودت خارج شو..

وقتی نوزیکا نوشیدنی دیگرش را گرفت و کمی از آن را نوشید گفت: باشه سعی خود را خواهم کرد.

جورج و ماتیو که شانه به شانه هم نشسته بودند دست های شان را به هم زدن و هورا کشیدن.

چند دقیقه بعداز اینکه نوشیدنی سفارش دادند دوباره از جاهای شان برخواستن دخترها به یک سمت حرکت کردند و پسرها به یک سمت لکسی و مارینا نوزیکا همراه خود بردند تا گشتی کامل در سالن بزنند و به پسرها گفتند که در میدان رقص با هم دوباره ملاقات خواهند نمود.

آنها از کنار بار آرام آرام به سمت دی جی که داشت موسیقی آرامی می نواخت حرکت کردند با اینکه هر سه شان بسیار ساده پوشیده بودند و ماننده دیگر دخترانیکه در آن بار حضور داشتند در پوشش افراط یا برعکس تفریط ننموده بودند ولی باز هم چشمانی بودند که آنها را تعقیب نمی نمودن و برای لکسی و مارینا برعکس نوزیکا این حالت بسیار لذت بخش بود.

آن سه درحالیکه با هم صحبت می نمودند آرام آرام به سمت میزهای شرط بندی حرکت کردند زمانیکه درست در وسط شان قرار گرفتند هر سه کنجکاو شدند نگاهی به اتفاقاتی که در داخل آن می افتاد بکنند و بعد رد شوند. اما میزی که میزان بسیار زیادی از مشتری های آن بار را دوره خودش جمع نموده بود آن سه را سرجای شان میخکوب نمود.

 

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “رمان عشق و نفرت”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

20 − هجده =