رمان عشق یعنی دردسر

8.900 تومان

خلاصه:
به نام خدایی که درهمین نزدیکی است…
دلتنگی ها گاه از جنس اشک اند و گاه از جنس بغض…
گاه سکوت میشوند و خاموش میمانند…
گاه هق هق میشوند و میبارند..
دلتنگی من برای تواما…..جنس غریبی دارد!

کلاهمو از روی سرم برمیدارم ….الان مرتیکه الاغ بهم گیر میده شالمو
مرتب کردم و سعی کردم مثل آدم راه برم..
باقدمهایی که
سعی میکردم آروم باشه به سمت اتاقش رفتم..دوتا تقه به در زدم
وباشنیدن صدای نحسش وارد اتاق شدم …

پایان خوش

ژانر: عاشقانه. طنز. ترسناک

رمان عشق یعنی سردرد

به نام خدایی که درهمین نزدیکی است…

دلتنگی ها گاه از جنس اشک اند و گاه از جنس بغض…

گاه سکوت میشوند و خاموش میمانند…

گاه هق هق میشوند و میبارند..

دلتنگی من برای تواما…..جنس غریبی دارد!

*یکتا*

کلاهمو از روی سرم برمیدارم ….الان مرتیکه الاغ بهم گیر میده شالمو مرتب کردم و سعی کردم مثل آدم راه

برم..باقدمهایی که

سعی میکردم آروم باشه به سمت اتاقش رفتم..دوتا تقه به در زدم وباشنیدن صدای نحسش وارد اتاق شدم
من_بامن کاری داشتید؟

یه نگاه کثیف به سرتاپام انداخت که حالم داشت بد میشد بالبخند کثیفش گفت:چقدر آروم شدی

ببین دودیقه که مثل آدم رفتار میکنم نمیزارن…بی حوصله گفتم:بامن کاری داشتید؟؟

انگار به سروپاش فش ناموسی کشیده باشم بااخم گفت:دفعه بعد نمیخوام با این تیپای مسخره ببینمت…فکر نکن چون از همه بچه

تری بهت گیر نمیدم..دراشتباهی…دفه بعد اینجوری ببینمت باهات برخورد جدی میکنم…

زارررررت بابا ن….ینی…مرتیکه خر..دیگه کارم به جایی کشیده شده این کچل بهم گیر میده….یه نگاه گذری بهش انداختم و

بی توجه به حرفش از اتاق رفتم بیرون…آدامس و انداختم تو دهنم و سرمو کردم توگوشیم و ولگردی تو اینستا….بیکاریم دیگه:)

آخه اینجا که سگ صاحابشو نمیشناسه…به ساعت نگاه کردم الان وقت رفتن به خاااااانست…کولمو برداشتم و از آدمای

مزخرف اونجا خدافظی کردم…کلاه گپمو گذاشتم روسرم و هندزفریام توگوشم وبهترین آهنگ از خواننده مورد علاقمو

پلی کردم

ایمان نولاو(تورگی)

مظلوم تر از من پیدا نکردی که باجواب ندادنات داغونش کردی

ایمانت داره نفسای آخرو میزنه..ادامه بدی بینم میتونی نابودش کنی

زجر بدی مجبورم سوزناک بخونم گناه مردم چیه پای آهنگام بسوزن

پیامامو میخونی و جواب نمیدی انقدر واست مینویسم تادستام بپوسه!

هفته ی دیگه همین جا تو همین کوچه

گذری رد شی اعلامیم رو دیواره

اون موقعس که دلت میسوزه برام

اون موقعس که اشکات میباره

دیگه نیستم که به حالم بخندی

شمارمو بگیر هی اشک بریز

دیگه ایمانی نیست که دستاشو بگیری

بشین گریه کن باید عکسامو ببینی

گفتم نچرخ باکسی گفتم حسودم

لعنت به روزایی که کار میکرد م نبودم

چقدر التماسش کردم ولی نیومد

خودمو انقدر زدم سرو صورت کبودن

.

.

باتموم شدن آهنگ منم رسیدم خونه…فاصله محل کارم تاخونه راهی نیست…زنگ و زدم که صدای عشقم پیچید تو آیفون

یسنا_کیه؟

صورتمو بردم جلو آیفون و گفتم:عزرائیل:)

خندیدو گفت:بیا تو دیوونه

در و زدو وارد خونه شدم…صدای کلفت و بم مانی به گوش میرسید …تاپامو گذاشتم توخونه دادزدم:مگه تو کارو زندگی نداری

یه سره اینجایی؟

باصدایی که سعی داشت ادای منو دربیاره داد زد:زلزللللهههههه!!!!

خندیدمو رفتم توپذیرایی رومبل نشسته بود و نیشش تا کجا باز بودیه پس گردنی بهش زدم که برق از چشاش پرید!

باخشم ساختگی بلند شد و گفت:چیکار کردی ضعیفه؟

لبخند تخسی زدم و گفتم:دوستداشتم هرکاریم که کردم

کثافت بدون اینکه بهم فرصت بده در برم بغلم کرد و سروتهم کرد…خون داشت زیادی به مغزم میرسید…اون پشت سرهم غر

غر میکرد و منم جیغ جیغ میکردم که یسنا از آشپزخونه پرید بیرون و داد زد:ماااااااااااانی؟ولش کن

مانی_فسقلی زبون درآورده

جیغ زدم:دوسسسسستدارم

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “رمان عشق یعنی دردسر”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هفت − 4 =