رمان فردا بدون من

12.500 تومان

خلاصه رمان:
“قصمون درباره ی دختریــه ازجنــس صــبرواستقـــامت…
دختـرشیــطونــــی کـــه شخصیت شادش و پشت نقــاب سخت غرورش مخــفی کرده
اماچـــرا؟
_ چون ضـــربه خورده…!
حتمامیگیدازکــی
_ازکسایی که حتی فکرشــم نمیــکرد،ازکسایی که عاشقانه دوسشون داشت…
ولی قراره سـرنوشـت این دخترهمیشه تلخ بمونه؟”

ژانر: عاشقانه اجتماعی

رمان فردا بدون من

بہ نام خـــــدا

مقدمه: دیدی کہ سخت نیست …

تنهابدون من!…

دیدی کہ صبح میشود…

شبهابدون من…؟

این نبض زندگی بی وقفہ میزند…

فرقی نمی کند…

بامن…

بدون من …

دیروزگرچه سخت…

امروزهم گذشت…

طوری نمی شود…

فردابدون من…

خــلاصـــــہ:

“قصمون درباره ی دختریــہ ازجنــس صــبرواستقـــامت…

دختـرشیــطونــــی کـــہ شخصیت شادش و پشت نقــاب سخت غرورش مخــفی کرده اماچـــرا؟

ــــ چون ضـــربہ خورده!…

حتمامیگیدازکــی؟

ــــ ازکسایی کہ حتی فکرشــم نمیــکرد،ازکسایی کہ عاشقانہ دوسشون داشت…

ولی قراره سـرنوشـت این دخترهمیشہ تلخ بمونہ؟”

باصدای آلارم گوشیم بزورکمی لای چشماموبازکردم باهمون چشای نیمہ بازگوشیم و برداشتم خواستم خفش کنم کہ چشم بہ ساعتش افتاد

یاخـــــدا ساعت نہ و نیمہ ومنم ساعت ده کلاس دارم خیرسرم اولین روزیہ کہ میخوام برم چون بابام ناراحتی قلبی داشت ، این دانشگاه جدیدا(آخہ قبل این تودانشگاه رشت بودم ودکترش گفتہ بودهوای آلوده تهران واسش مثل سَمہ ،منم قیددانشگاه تهران وزدم همہ باهم رفتیم رشت ولی وقتی تخصصمو تهران قبول شدم با کمک باباآرسامم راضی کردیمومنم اومدم تهران)

خیلی سریع آماده شدم،یہ نگاه بہ ساعت انداختم کہ دیدم فقط یہ ربع وقت دارم دیگہ کاملا مطمئن شدم کہ بہ کلاس اولم نمیرسم ولی بااین فکرکہ شایداستادخوبی باشہ وبزاره برم سرکلاس تندی ازخونہ زدم بیرون وباقدمای بلندخودم رسوندم سرخیابونمون دستمو واسہ اولین تاکسی بلندکردم وآدرس دانشگاه روبهش دادم ،دمش گرم فکرکنم فهمیده بودعجلہ دارم آخہ خیلی تند میروندطوری کہ مسیــرنیـم ساعتہ رویہ ربعہ طی کرد

بعد اینکہ پول راننده رودادم تندرفتم سمت سالن کلاساکہ دیدم شماره کلاسم یادم نیست ازاونجایی کہ حدس میزدم یادم میره شماره روتوگوشیم یادداشت کرده بودم

بعدپیداکردن کلاس موردنظرم داشتم بالبخندمیرفتم سمت کلاسم کہ یکی محکم خوردبهم کہ گوشیم پریدبالاوبعدیہ چرخش افتادزمینو خوردوخاکشـــیـرشدباعصبانیت بہ چشای قهوه ای طرف نگاه کردموتادهنم وبازکردم کہ بهش بتوپم گفت :

“معذرت میخوام خانوم من عجلہ دارم ”

یہ برگہ ازتوکیفش درآورد،یہ چیزی توش نوشتوگرفت سمتم وهمونطورکہ میرفت سمت کلاسی کہ من میخواستم برم گفت:

 

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “رمان فردا بدون من”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج × 1 =