رمان من بازنده نیستم کامل

9.500 تومان

این رمان همون رمان آشوبه که خیلی هاتون ممکنه تو مجازی به صورت رایگان خونده باشین.ولی فایل جدید که برای خرید گذاشته شده 600ص به داستان اضافه شده.و یه رمان کامل و جامع است.جلد دوم هم به زودی در راهه.اونایی که جلد اول رو نخوندن نمی تونن جلد دوم رو بخونن چون شخصیت های جدیدی به همراه داستانهای جدید اضافه شده که اگه جلد اول رو نخوندین نمی فهمید چی به چیه.امیدوارم ازش لذت ببرید.

خلاصه:شادان دختر روستایی که با مرگ پدرش به همراه نامادریش به شهر دیگری سفر میکنه.اونجا برادر نامادریش شکنجه ها و توهین هاشو شروع می کنه و معتقده شادان یه دختر دهاتیه که ….

در انبار موجود نمی باشد

من بازنده نیستم

نوشته ی: رویا رستمی(روها)

فصل اول

دامن بلند مشکی رنگش را بالا گرفت و وارد مرغدانی شد.

هنور هم تصویر رودرویش با فردین در سرش بود.

مردیکه ی لعنتی!

با آن چشمان لعنتی تر از خودش!

روی چهارپایه کوچک و چوبی نشست و خیره ی مرغ تپلی شد که تخم هایش را آنچنان زیر بالهایش گرفته بود انگار قرار دزدی در کار است آن هم از مرغی که فردا یا شاید هم پس فردا جوجه هایش سر از تخم در می آورند.

-شادان، شادان!

اخم هایش بغل به بغل یکدیگر ایستادند.

رقیه عین مته در سرش، مدام صدایش می زد.

لعنت به همه شان و مهمتر از همه فردین!

همه اش زیر سر او بود.

مردیکه ی مغرور!

انگار از دماغ فیل افتاد.

از مرغدانی بیرون زد و گفت:ها رقیه چیه؟

رقیه دختر ریز میزه سبزه رویی که لبخندهایش زیادی جذاب بود تند و فرز النگوهای طلایی که به مدد این چند سال کار کردن هایش در خانه ی حمیدخان ابدالی خریده بود را زیر لباس آستین بلندش زد و گفت:فروزان خانم باهات کار داره.

حیاطشان زیادی بزرگ بود…باید از این سر می زدی تا به ساختمان ها برسی…

هوای گرم مهر ماه…عرقش را در آورده بود.

با رقیه هم قدم شد و نرسیده به ساختمان نگاهش گوشه شد به مردی که یک هفته بود کنگر خورده قصد برداشتن لنگر لعنتیش را نداشت…و خدایا نگاهش…چرا از این مرد جوان زیادی خوشپوش با آن چشمان سبز این همه می ترسید؟

سر دزدید و حوصله نداشت…

حوصله خط و نشان های آن نگاه سبز را نداشت…

به خدا که این جماعت مثلا عزادار فقط محض اتو گرفتن اینجا بودند و یکی هم این جوانک فامیل شده که ای کاش فامیل نبود…

از صد پشت غریبه هم غریبه تر بود.

رقیه لپ گل انداخت و تند تند مویش را داخل مینایش(نوعی روسری جنوبی) داخل فرستاد و پا تند کرده جلو رفت.

پرداخت و دانلود رمان

متن رمان من بازنده نیستم

-سلام فردین خان، خوبین؟

مغرور بود… زیادی…جوری که نفس می گرفت.

ابرو بالا انداخت و مغرورانه نگاهش کرد.

او را چه به یک خدمتکار خنگ سیاه سوخته؟!

-سلام.

دیگر لازم بود توضیح می داد خوب است؟ نه!

شادان با تحقیر نگاهش کرد.

روی چه حسابی این همه بالا بالا نگاه می کرد؟

جایش بود مشت محکمی زیر فکش خالی می کرد.

نیامده اولدروم بولدروم می کرد.

کلاس می گذاشت و تازه جوری هم برخورد می کرد انگار خبری است.

مردیکه ی نسناس!

بی توجه به فردین از کنارش گذشت که مچش بند انگشت های بلندش شد.

-مزاحمش نشو، خوابیده.

براق شده نگاهش کرد.

حرصش گرفت…

زورگو بود…

در خانه ی خودش دستور هم می داد؟

برگشت، ابرو بغل هم فرستاد و تند گفت:از شما چیزی خواستم یا سوالی پرسیدم که دخالت می کنین؟

دانلود رمان من بازنده نیستم pdf

فردین عمیق و جری نگاهش کرد.

محکم دستش را فشرد داد که شادان جیغ خفه ای کشید و گفت: ولم کن لعنتی!

از این دختر با آن حجاب زیادی گرفته اش بدش می آمد.

دختر حمیدخان بود و نفرت انگیز…

ابدا از این خانواده خوشش نمی آمد آنوقت این دختر خط و نشان هم می کرد؟

-چی گفتی؟

نه داد زد و نه تن صدای مزخرفش را بالا برد.

اما محکم گفت.

پر از غرور…

آنقدر طلبکار بود که مجبور شد دستش را محکم بکشد.

رقیه با ترس نگاهشان می کرد.

هنوز چند روز از آشناییشان نگذشته بود که به تیپ و تاپ هم زده بودند.

خدا بعدش را بخیر کند.

-باید جواب بدم؟

-پا رو دمم نذار دختر جون، وگرنه اگر بابات آدمت نکرده من می تونم.

شادان با چشمانی درشت نگاهش کرد.

-چی گفتی؟

رقیه دستش را روی دهانش گذاشت و گفت: وای لطفا کوتاه بیاین.

شادان با اخم گفت: برو داخل رقیه!

فردین پوزخندی خرجش کرد و گفت: نه می بینم از اون پدر، دختر پر دل و جراتی پا گرفته، تخم و ترکه اش خوب بوده اما….

با تهدید گفت: زدی به کاهدون بچه!

شادان ترسیده نگاهش کرد.

موجود ترسناکی بود آن چشمان سبز رنگ مزخرفش!

-به شما ربطی نداره!

فردین با قدم های بلند به سمتش آمد.

خلاصه رمان من بازنده نیستم

شادان عقب رفت و کمرش محکم به راه پله ی فلزی جلوی در خورد.

-چی گفتی؟

رقیه هنوز نگاهشان می کرد.

قدمی جلو گذاشت تا خانمش را نجات دهد.

اما فردین روی شادان خم شد و دریده نگاهش کرد.

با تهدیدی و ترسی که در چشمانش القا می کرد گفت: ببین بچه چی بهت میگم، حالیم نیست دختر اون مردی که صد پشت برام غریبه است، مهم الان اون زنه که خوابیده، پس حواست باشه که بهت رحم نمی کنم، زر اضافه بزنی زیر پام له ات می کنم.

شادان با ترس گفت: برو عقب!

فردین پوزخند زد و گفت: پا رو دم شیر بزنی قبل از اینکه بفهمی بلعیده میشی.

دلش می خواست همین الان هرچه از دهانش درمی آمد نثارش کند.

راست راست مقابلش ایستاده بود و تهدیدش می کرد.

خاک بر سر بی عرضه اش که دستی دستی خانه و زندگیشان دستش افتاده بود.

رقیه آب دهان قورت داد و گفت: اجازه بدین…

فردین انگشت اشاره اش را روی صورت شادان کشید و گفت: خانم کوچولو ترسیده…

نیشخندی زد و گفت: به نظر می رسه نطقت کور شد.

شادان بدون حرف خودش را دوباره خم کرد.

فردین صاف ایستاد و رو به رقیه گفت: نفست بالا بیاد بریدمش!

رقیه با چشمانی اندازه ی گردو نگاهش کرد.

فردین با کینه و نفرت به شادان نگاه کرد و عقب کشید.

شادان آب دهان قورت داد و با مردمک هایی لرزان فقط نگاهش می کرد.

فردین پوزخندی حواله اش کرد و لب زد: بچه دو روزه کم مونده شلوارشو خیس کنه بلبل زبونی می کنه.

پرداخت و دانلود رمان

رمان من بازنده نیستم

شادان شنید و اخم درهم کشید.

صاف ایستاد و پایش را روی اولین پله گذاشت.

-هرچی سعی می کنم حرمت نگه دار باشم نمی ذارید، تا وقتی تو خونه ی پدر من هستین خودتو احترام خودتونو حفظ کنین، به من یاد دادن مودب باشم و احترام نگه دارم، اما اگه طرف مقابلم شورش کنه من بدتر می کنم.

برای فردین دهن کجی کرد و پا تند کرده از پله ها بالا رفت.

می شد گفت از هرگونه حرف یا واکنش احتمالی فردین فرار کرد.

رقیه هم به آرامی با اجازه ای گفت و فرز از کنار فردین گذشت.

فردین نیشخندی زد و افکارش را با خودش مرور کرد.

مثلا می خواست فرار کند؟

کور خوانده بود.

نمی دانست که چه نقشه هایی برایش دارد.

زیر لبی زمزمه کرد: ملخک هنوز مونده آدمی که جلوت وایساده رو بشناسی، زبون درازتو نگه دار به کارت میاد.

****************************

بغض کرده بود هوار هوار…

صدای داد فردین می آمد.

فروزان زور می زد تا حالیش کند آرامتر هوار بکشد.

حرف زدن بماند پیش کشش!
گوش خوابانده بود به در ذره ذره گوش می داد و اشک می ریخت…

این پسرک تازه فامیل شده می خواست تنها خانواده اش را هم بگیرد.

-آروم باش فردین، می شنوه.

-اتفاقا دارم میگم که بشنوه.

تن صدای فروزان هم بالا رفت.

-فردین اینجا خونه ی منه داری زیاده روی می کنی.

فردین توجیح گرایانه گفت: خونه ی شما بود خواهر، حمید مرد اینجا فقط ماتمکده ی شده.

فروزان عصبی و اخطارگویانه گفت: فردین!

فردین حق به جانب ادامه داد: چیه؟ دروغ میگم؟ مگه بخاطر حمید نبود پا رو دل بابا و مامان گذاشتی و اومدی زن مردیکه شدی که زن طلاق داده با یه بچه ی سه ماهه؟ مگه همین کارات بابا و مامانو دق نداد؟ حالا دیگه چته؟ بند اون دختر بچه ای؟ لازم نیست براش دل بسوزونی سر مراسم که خیلی فامیلاش براش بال بال می زدن.

فروزان با صدایی لرزان گفت: فردین اون دختر منه، انگار یادت رفته؟

فردین پر از تمسخر گفت:دخترت؟ دقیقا چه نوع دختری؟ غیر از اینه که فقط بزرگش کردی؟ وظیفه ات که نبود اما تا اینجا رسوندیش از این جا به بعدش دست خودش می تونه رو پای خودش وایسه.

می دانست همین الان چشمان فروزان اندازه ی نلبکی درشت شده.

پرداخت و دانلود رمان

خواندن رمان من بازنده نیستم

-فک می کنی ولش می کنم؟ این دختر مال منه، دختر منه و اگه قرار بر اومدنم به اصفهان باشه شادان هم همراه من میاد.

-چی؟! همینم مونده له له ی بچه ی حمیدم بشیم.بسه خواهر من، بسه، هرچی تا اینجا تو خونه اش جون کندی بسه…

فروزان بی حوصله بود و این از تن صدایش کاملا مشخص بود.

-فردین خسته ام کردی! بهتره شادان رو تحمل کنی اگه زیادی پابند رسمی و من مجبور به اومدن.

خوب می دانست رسمشان چیست؟

زن طلاق می گرفت یا شوهرش می مرد باید به خانه ی پدریش بر می گشت حتی اگر بچه داشت.

شادان هم که بچه ی فروزان نبود که فردین دلش بسوزد.

از این مرد با آن نگاه سبز یخی و ترسناک متنفر بود!

-لعنت بهت فروزان، بیاد که چی؟ آینه ی دق بشه؟ که هی یادم بیاد پدرش خواهرمو ازم گرفت که یادم بیاد مامانم هرشب سر سجاده کورور کورور اشک می ریخت و التماس می کرد به خدا که دخترشو بر گردونه، که بابام اینقد تو خودش بریزه تا دق کنه؟

-گناه این دختر چیه؟ نه کاری کرده نه حرفی زده نه این وسط نقشی داشته.من خودم حمیدو انتخاب کردم و همیشه راضی بودم فقط موندم شماها چه خصومتی با حمید داشتین؟

-بی فایده اس فروزان، حرف زدن باید درد دوا کنه نه نیشتر بشه…نمی خوام کشش بدم میرم بخوابم.

فروزان دلش برای برادری که چندین سال حتی رنگش را هم ندیده بود سوخت.

شادان پا تند کرد و به سمت اتاقش رفت.

در را بست.

اما از سوراخ کلید فردین را دید که با عصبانیت به اتاق مهمان رفت.

آخر نامسلمان دشمنی اش با او چه بود؟

پشت در سر خورد و روی زمین نشست.

زانو بغل زد.

اگر فروزان هم از او می گذشت؟

اگر فردین مجبورش می کرد؟

بغض کرد…

سیب درشتی راه گلویش را بسته بود.

دانلود رایگان رمان من بازنده نیستم

نازک نارنجی نبود اما پای داشته هایش که وسط می داد دلش ناکوک می زد.

موهای بلندش را از روی چشمش کنار زد.

این موها عشق حمید خان بود.

آنقدرها بلند نبود اما کوتاه هم نبود.

حمید خان همین که وقتی پیدا می کرد، با حوصله می نشست موهایش را می بافت و می گفت:زیبایی زن به موهای بلندشه.

نمی گذاشت کوتاه کند مگر استثنا!

فروزان هم موهای بلندی داشت.

بلند و خوش حالت!

کاش همه چیز ختم به خیر می شد.

کاش فردین دوباره بر می گشت اصفهان.

کاش…

******************************

پرداخت و دانلود رمان

-فردین!

باز هم دعوای این خواهر و برادر…

فروزان چندین سال بزرگتر بود اما عجیب بود که از این برادر 12 سال از خودش کوچکتر حساب می برد.

خسته از جدل این چند روزشان راهی باغچه ی کوچک حیاطشان شد.

باید به کورده(تقسیم بندی جای کاشت سبزی ها به زبان بوشهری) آب می داد.

رفت و باز فردین داد کشید:باید همین فردا وسایلتو جمع کنی.

فروزان خونسرد جواب داد: منظورت با دخترمه دیگه؟

-آخه کدوم دختر؟ فروزان چند روزه دارم میگم چرا گوش نمیدی؟

-رو حرفم هستم فردین.

-لعنت به من…باشه بیاد اما طبق قانون خونه ی من رفتار می کنه.

شنید..

دانلود رمان من بازنده نیستم برای اندروید

لبخند زد از کوتاه آمدن فردین…

اما اخم کردن از رفتن به شهری که زیادی از خانه اش دور بود.

فروزانش را داشت…

مادرش را…

مادر ناتنی زیادی دوست داشتنی اش را!

-خوبه، شادان دختر بی آزاریه و زیر نظر من بزرگ شده پس ایرادی برش نیست.

– بعد از زندگی تو یه شهر بزرگ مشخص میشه.

جان به جانش کنند این مرد کینه ای بود.

فروزان گفته بود کمی کینه ای است…

خب اگر خواهرت حمید را انتخاب کرد با میل و اختیار خودش، درد تو چیست؟

اصلا چه ربطی به شادان دارد؟

مطمئنا جایی از حمید خورده بود که زور می زد تلافی کند.

هرچند اصلا برایش مهم نبود.

همه شان بروند به درک!

هم حمیدی که پدر نبود هم این مرد فامیل شده که از سرو رویش غرور می ریخت.

مردیکه ی از خود راضی جوری برخورد می کرد انگار از دماغ فیل افتاده.

هیچ کس شهر نشین نیست غیر از او!

بی خودی کلاس می گذاشت.

حتی یک درصد هم از او خوشش نیامده بود.

دعا می کرد بمیرد وقتی اینگونه سر مادر عزیزش داد می زد.

با کینه و نفرت از پنجره چشم گرفت.

حالیش می کرد یک من ماست چقدر کره دارد.

رمان من بازنده نیستم رویا رستمی

***************************

صدای تقه ی در سرش را از کتاب زبان بلند کرد…

بزودی دیپلم زبانش را می گرفت.

کنار لیسانس کامپیوترش مسلط بودن به یک زبان خارجی خیلی زیاد می توانست کمکش کند.

-بفرمایید.

فروزان با لبخندی زیبا و مهربان داخل شد.

-داری می خونی؟

-آره فردا آقای صمدی گفته امتحانه.

فروزان  جلو آمد کنارش روی زمین نشست و گفت:خدا رحمت کنه حمیدو، زیاد به درس خوندن اهمیت نمی داد اما بازم خوبه مخالفتی نکرد. خوبیش اینه که خودت پشتکارشو داشتی.

-مامان من نمی خوام فقط یه دختر روستایی باشم که سرم گرم خونه داری و شوهر و بچه بشه…

فروزان لبخند زد و گفت: می دونم عزیز جانم، تو اصفهان موقعیت های خوبی برای تلاش هات فراهم میشه.

پرداخت و دانلود رمان

دانلود رمان من بازنده نیستم رویا رستمی

-می خوام برای ارشد بخونم.

فروزان با جدیت گفت: همه ی تلاشتو بکن.

مکثی کرد و گفت: باید بری آموزشگاه هر مدرکی که لازمه ی ثبت نام تو آموزشگاه های اصفهانه بگیر.

-چرا؟!

-فردا عصر حرکت می کنیم اصفهان.

با غم پرسید:مامان شما راضی هستی به رفتن؟

فروزان توجیع گرایانه گفت: رسمه نمیشه کاریش کرد. فردا پس فردا کلی حرف پشتمه. اولین نفرایی هم که میگن عمه های خودتن.

-میدونم .اما برادرتون راضی نیست من بیام.

فورا اخم کرد و با جدیت گفت: برای منم شده تحمل می کنه.مجبوره.

شادان نرم گفت: نمی خوام کسی بخاطر من مجبور به کاری بشه.

-نمی تونم ولت کنم شادانم.تو ثمره ی تمام عمر منی.بدون تو دق می کنم.

تند گونه ی فروزان را بوسید و گفت:خدا نکنه.

فروزان لبخندی حواله اش کرد و گفت:کم کم وسایلتو جمع کن، بعد از چهلم و خوندن وصیت نامه ی پدرت راهی میشیم.

-یه شهر بزرگ سخت نیست؟

-تو می تونی گل دختر.عین همیشه.

-حمید خان خیلی لوسم کرده.تتیش مامانیم.

فروزان خندید و گفت:کم کم یاد می گیری.نترس.

شادان کتابش را بست و گفت:امیدوارم.

فروزان دستی میان موهایش کشید و گفت:بلند شو رقیه شامو چیده تا الان دیگه.

همسفره شدن با آن موجود سرتق و ترسناک چقدر سخت بود و حالا زندگی با او…!

خدایا تمام تنش…تمام روحش…و تمام خلاصه  شده اش دست تو…مواظبش باش.

رمان من بازنده نیستم

******************************

هیچ وقت لباس سیاه را دوست نداشت.

اما پدرش بود و موظف به پوشیدنش!

هرچند تنها خاطره اش از حمید زن بارگیش بود و کتک های گاه و بی گاه فروزان.

بیچاره فروزان که دندان سر جگر می گذاشت و تحمل می کرد.

لعنت به عشق که آدم برایش مجبور به هر نوع از خودگذشتگی است.

بی حوصله از پله پایین آمد.

عمه هایش بالا کنار فروزان نشسته بودند.

چند روز دیگر چهلم بود.

هنوز هم مانده بود چطور تصادف شد و حمید مرد.

جوری که هیچ چیزی از صورت نمانده بود و نیمی از سرش کامل رفته بود.

می گفتند تصادف آنقدر فجیع است که ابدا نمی شد از آن جان سالم به در برد.

حمید آنقدرها هم بد نبود.

حداقل برای او پدر به نسبت نرمالی بود.

اما برای فروزانی که می پرستید نه!

فروزان تمام جانش بود.

قرار نبود که حتما او را بزاید یا شیر دهد.

ناتنی ها گاهی از هزار تنی، عزیزتر می شوند.

پا روی پله ی آخر گذاشت که کفش های براقش توجه اش را جلب کرد.

سر بلند کرد و نگاهش میخ سبزهایش شد.

سبز هم شد رنگ؟

تازه اصلا به این مردیکه نمی آمد.

بی اعتنا سلام کرد و گفت: بفرمایید عقب، می خوام رد شم.

فردین نگاهش کرد.

سرگرمی جالبی بود.

مخصوصا اصفهان و کنارش!

فردین با طعنه پرسید: کلاس چندمی بچه؟

خوبی صورتش معصومیتش بود و بچه سال زدنش!

عمرا اگر 23 ساله می نمود.

بیشتر شبیه یک دختر بچه ی دبیرستانی بود.

ابروهایش را بالا فرستاد و لب کج کرده گفت: بچه؟!

فردین با تفریح نگاهش کرد.

حرصی که می شد میمیک صورتش بامزه می شد.

حس می کرد گوش هایش داغ می شود.

-من هرچی مودب میشم شما نمی ذاری.

-مثلا قراره چیکار کنی؟

پوزخندی حواله اش کرد و گفت: از سر راه من برید کنار، بچه ها احتیاج به بازی دارن، با آدم بزرگا نمی پرن.

خصیصه ی بارزش بلبل زبانی بود.

-درسته…

روی صورت شادان خم شد و گفت: خدا کنه همیشه محتاج بازی باشی و با آدم بزرگا نپری که له ات کنن.

از تهدید واضحش عصبی شد.

لبش را زیر دندان برد و فشرد.

-علاقه ی زیادی دارین نفرت انگیز جلوه کنین نه؟

آخرش زبانش را از حلقومش بیرون می کشید تا مواظب حرف زدنش باشد.

-آروم دختر…آروم…

خونسردیش آتش به جانش می زد.

فکر کرده بود کیست؟

پایش بیفتد حالیش می کرد شادان از آن دخترای دهاتی نیست که زور بالای سرش باشد.

-بس کنید آقا، انگار بزور اینجا نگه تون داشتن.

فردین با خودش زمزمه کرد: بتازون، زیاد طول نمی کشه که تو خونه ی من زبونت برای همیشه کوتاه بشه.

-تکرار می کنم اگه اجازه میدین من برم.

فردین فقط نگاهش کرد.

کم کم می شناختش!

کمی جسور بود و زبان دراز!

عقلش هم کف دستش!

برعکس او که شادان را کم کم می شناخت، این دختربچه هیچ تلاشی برای شناختنش نمی کرد فقط بلبل زبانی می کرد و می خواست نشان دهد کسی نمی تواند به او زور بگوید.

پرداخت و دانلود رمان

رمان من بازنده نیستم

اما کور خوانده بود.

کمی خودش را کنار کشید.

همه ی این ها بماند برای بعد!

قبل از اینکه شادان برود مچ دستش را گرفت.

شادان جا خورد.

کمی صورتش را نزدیک کرد و لب زد: خیلی مواظب خودت باش بچه!

رهایش کرد و با لبخند به قصد بیرون زدن از خانه رفت.

شادان برگشت و نگاهش کرد.

نمی دانست چرا از جمله ی آخرش لرز کرد.

خدا کند که قصد و غرضی پشتش نباشد.

وگرنه واقعا توان مقابله با این مرد چشم سبز را نداشت.

خصوصا که بر طبق روایات سابقه اش هم خراب بود.

بگذریم از دوست دخترهای رنگ به رنگش…

اخلاق سگی اش یکی از مواردی بود که همه او را برایش ترسانده بودند.

نفسش را بیرون داد و حواسش پی رقیه رفت که با پسر همسایه مشغول یکی به دو بود.

این دختر هیچ وقت بزرگ نمی شد.

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “رمان من بازنده نیستم کامل”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دوازده + 16 =

اطلاعات فروشنده

  • نام فروشگاه: رستمی
  • فروشنده: رویا رستمی
  • آدرس:
  • هنوز امتیازی دریافت نکرده است.
محصولی یافت نشده است!