رمان کابوس رویاهایم کامل

45.000 تومان

به دلیل قطع همکاری با نویسنده این رمان و عدم استقبال شما بازدیدکنندگان عزیز از این رمان، رمان کابوس رویاهایم در سایت به فروش نمی رسد

در انبار موجود نمی باشد

رمان کابوس رویاهام یک رمان اجتماعی و عاشقانه به قلم مرضیه اخوان نژاد میباشد. این رمان به چاپ رسیده  اگر علاقه مند به رمان عاشقانه و اجتماعی دارید رمان کابوس رویاهام را بخوانید.

قسمتی از رمان کابوس رویاهایم:
مشغول ورق زدن کتاب‌های درسی‌ام بودم، می‌ترسیدم امسال درس زبان را قبول نشوم. هرچه می‌خواندم در مغزم فرونمی‌رفت. با ناراحتی کتاب را بستم و سرم را در میان دست‌هایم گرفتم. لعنت به این درس!
فردا امتحان میان‌ترم داشتم و نصف نمره‌اش در کارنامۀ اصلی قرار می‌گرفت، باید برای این درس فکری می‌کردم. خواستم دوباره کتاب را باز کنم که با باز شدن ناگهانی در، از جایم پریدم. پدرم با صورت خونی وارد خانه شد. با دیدنش هین بلندی کشیدم و خواستم به سمتش بروم که دو مرد قوی‌هیکل وارد خانه شدند. ناخودآگاه از ترس چند قدم عقب رفتم. یکی از مردها هیکل نحیف پدرم را از روی زمین بلند کرد و در صورتش داد زد:
-پول رو می‌دی یا نه؟
پدرم به‌سختی گفت:
-نه ندارم.
مشت مرد در صورت پدر فرود آمد. دستم را روی دهانم گذاشتم و جیغ خفه‌ای
کشیدم. مرد دوباره مشتش را بلند کرد که یک نفر از پشت در گفت:
-دست نگه‌دار.
به در ورودی نگاه کردم. مردی که به او می‌خورد همسن پدر باشد وارد خانه شد.
پوزخندی به صورت غرق در خون پدر زد و گفت:
-که نداری آره؟!
-به چی قسم بخورم که ندارم؟
مرد فریاد زد:
-تو که پول نداری غلط می‌کنی بازی می‌کنی، حالا یا پول من رو می‌دی یا
همین‌جا پولت کنم؟
پدرم نیم‌خیز شد و کفش‌های مرد را در دستش گرفت و گفت:
-آخه نامسلمون از کجا بیارم؟
مرد لگدی به شانۀ پدرم زد که پدرم روی زمین پرت شد و مرد ادامه داد:
-پول رو می‌دی یا نه؟
از شدت ترس مشغول جویدن ناخن شستم بودم. صدای رعد و برقی که شنیده می‌شد، فضا را ترسناک کرده بود.
پدرم خون بینی‌اش را پاک کرد و گفت:
-یک نگاه به خونه‌م بنداز، اگه چیز به‌دردبخوری دیدی بردار و ببر.
مرد نگاهش را دورتادور خانۀ سی متری‌مان به گردش درآورد. این خانه فقط یک هال بیست متری و یک آشپزخانۀ ده متری داشت، حتی همین خانه هم مال خودمان نبود و مستأجر بودیم. نگاه مرد به دو دست رختخواب گوشۀ خانه و بعد آشپزخانه و لوازمش که شامل دو دست بشقاب و چند قاشق و دو قابلمه بود افتاد. پوزخندی زد و نگاهش را از آن‌ها گرفت و همان‌طور که خانه را وارسی می‌کرد، نگاهش به من و کتاب و دفترهایم که روی زمین پهن بود افتاد. با دیدن من چشم‌هایش را ریز کرد و با سوءظن نگاهم کرد. سرم را پایین انداختم، داشتم زیر نگاهش آب می‌شدم.
سنگینی نگاهش را تا چند دقیقه‌ای حس کردم، آرام سر بلند کردم که دیدم با
پوزخند نگاهم می‌کند.
فقط خدا را شکر که لباس نامناسبی تنم نبود، چون اکثر شب‌ها پدرم با دوست‌هایش به خانه می‌آمد و من مجبور بودم همیشه لباس پوشیده بپوشم، به خاطر این‌که دوست‌های پدرم تنها چیزی که بلد نبودند کلمۀ «یا الله» بود. امروز هم یک تونیک بلند سبز همراه با شلوار پارچه‌ای گشاد مشکی و شال سبز پوشیده بودم.
مرد یک گام به‌طرفم برداشت که از ترس عقب رفتم. هنوز همان پوزخند مسخره
روی لب‌هایش بود. بدون آن‌که نگاهش را از رویم بردارد گفت:
-چیز باارزش رو پیدا کردم.
چشم‌هایم از ترس گرد شدند. به پدرم زیرچشمی نگاه کردم که به‌سختی از جایش بلند شد و پرسید:
-چه چیز این خونه نظر شما رو جلب کرده؟
-دخترت.
پدر با ناباوری گفت:
-دخترم؟
مرد بالاخره نگاهش را به پدرم دوخت و گفت:
-آره دخترت…

خلاصه رمان کابوس رویاهام

داستان در رابطه با زندگی دختری میباشد که پدرش آنرا به خاطر قمار و شرط بندی مجبور است به فردی بدهد. آن فرد دختر قصه یعنی یسنا را به خانه ی خود جهت خدمتکاری میبرد اما در اصل هدف آن برقراری رابطه یسنا با پسر حوس بازش است… .

بخش هایی از متن رمان کابوس رویاهام

روی زمین نشسته بودم و مشغول ورق زدن کتاب های درسیم بودم.همه اش میترسیدم امسال درس زبان رو بیفتم.هرچی میخوندم تو مغزم فرو نمیرفت.با خشم کتاب رو بستم و سرم رو تو دستهام گرفتم. لعنت به این درس….
فردا امتحان میان ترم داشتم و نصف نمره اش تو کارنامه ی اصلی قرار میگرفت. باید یک فکری برای این درس برمیداشتم. خواستم دوباره کتاب رو باز کنم که با باز شدن ناگهانی در با وحشت از جام پریدم. بابا با صورت خونی تو خونه پرت شد. با دیدنش هین بلندی کشیدم و خواستم به سمتش برم که دو مرد قوی هیکل وارد خونه شدند. با دیدنشون ناخدا گاه از ترس چند قدم عقب رفتم. یکی شون هیکل نحیف بابا رو از روی زمین بلند کرد و با داد تو صورتش گفت: پول رو میدی یا نه؟…..
بابا به سختی گفت: نه…ندارم….
مشت مرد تو صورت بابا فرود اومد.دستم رو روی دهنم گذاشتم و جیغ خفه ای کشیدم. دوباره مشتش رو بلند کرد که یک نفر از پشت در گفت: دست نگهدار..
نگاهی به در ورودی انداختم. یک مردی که بهش میخورد هم سن بابا باشه وارد خونه شد. پوزخندی به صورت غرق در خون بابا زد و گفت: که نداری آره؟
-به چی قسم بخورم که ندارم؟
داد مرد بلند شد: تو که پول نداری غلط میکنی بازی میکنی بدبخت. حالا یا پول منو میدی یا همین جا پولت میکنم….
بابا نیم خیز شد و کفش های مرد رو تو دستش گرفت و گفت: آخه نا مسلمون از کجا بیارم؟
لگدی به بابا زد که بابا پرت شد روی زمین و مرد ادامه داد: پولو میدی یا نه….
بابا خون بینیشو پاک کرد و گفت: یک نگاه به خونه ام بنداز اگه چیز بدرد بخوری دیدی بردار و ببر….
مرد نگاهش رو دور تا دور خونه ی سی متریمون انداخت. فقط یک حال بیست متری و یک آشپزخونه ی ده متری تو این خونه بود. حتی همین خونه هم مال خودمون نبود و مستجر بودیم. نگاه مرد به دو دست رختخواب گوشه ی خونه و بعد آشپزخونه و لوازمش که شامل دو دست بشقاب و چند تا قاشق و دو تا قابلمه بود خورد. پوزخندی زد و نگاهش رو از اونها گرفت و همون جور که خونه رو رصد میکرد،نگاهش روی من و کتاب و دفتر هام که روی زمین پهن بود افتاد. با دیدن من چشم هاشو ریز کرد و با سوء زن نگاهم کرد. سرم رو پایین انداختم. داشتم زیر نگاهش آب میشدم.سنگینی نگاهش رو تا چند دقیقه ای حس میکردم.آروم سر بلند کردم که دیدم داره با پوزخند نگاهم میکنه….
فقط خدا رو شکر که لباس نا مناسبی تنم نبود. چون اکثر شبها بابا با دوستاش به خونه میومدند، منم مجبور بودم همیشه لباس پوشیده بپوشم چون دوستای بابام تنها چیزی که بلد نبودند کلمه ی یاالله بود.امروز هم یک تونیک بلند سبز با شلوار پاچه گشاد مشکی و شال سبز پوشیده بودم.
مرد یک گام به طرفم برداشت که از ترس عقب رفتم. هنوز هم همون پوزخند مسخره روی لبهاش بود. بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره گفت: چیز با ارزش رو پیدا کردم…

رمان کابوس رویاهایم

دانلود رمان کابوس رویاهام

دانلود رمان کابوس رویاهام با لینک مستقیم

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “رمان کابوس رویاهایم کامل”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

18 − دو =